سفارش تبلیغ
صبا ویژن

افطار



ای با من و پنهان چو دل ،از دل سلامت می کنم
تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می کنم

هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری
شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم
گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم

گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم؟!!
ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم؟!!

دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست
زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم

ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو
ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم

من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم
من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم

در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو
این‌ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم

ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را
هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم

ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر
بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم

گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف
یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم

گر سال‌ها ره می روی چون مهره‌ای در دست من
چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم

ای شه حسام الدین حسن می گوی با جانان که من
جان را غلاف معرفت بهر حسامت می کنم


(مولانا)



باز در اسرار روم   جانب آن یار روم
نعره ی بلبل شنوم   در گل و گلزار روم

تا کی از این شرم و حیا   شرم بسوزان و بیا
همره دل گردم خوش   جانب دلدار روم

صبر نمانده‌ست که من   گوش سوی نسیه برم
عقل نمانده‌ست که من   راه به هنجار روم

چنگ زن ای زهره ی من   تا که بر این تنتن تن
گوش بر این بانگ نهم   دیده به دیدار روم

خسته ی دام است دلم   بر در و بام است دلم
شاهد دل را بکشم   سوی خریدار روم

گفت مرا در چه فنی   کار چرا می نکنی
راه دکانم بنما   تا که پس کار روم

تا که ز خود بُد خبرش   رفت دلم بر اثرش
کو اثری از دل من   تا که بر آثار روم

تا ز حریفانِ حسد   چشم بدی درنرسد
کف به کفِ یار دهم   در کنف غار روم

درس رئیسانِ خوشی   بی‌هشی است و خمشی
درس چو خام است مرا   بر سر تکرار روم


(مولانا)



نوشته شده در شنبه 91/11/7ساعت 1:27 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |


Design By : Pichak