سفارش تبلیغ
صبا ویژن

افطار

 


هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پسِ صبر تو را او به سرِ صدر نشاند

وَ اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند

چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر
تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند

به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او
نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند به که ماند به که ماند به که ماند

هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند


(مولانا)


دل من رایِ تو دارد سَرِ سودای تو دارد
رخ فرسوده ی زردم غم صفرای تو دارد

سر من مستِ جمالت، دلِ من دام خیالت
گهر دیده نثارِ کف دریای تو دارد

ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم
که خیال شکرینت فَر و سیمای تو دارد

غلطم گر چه خیالت به خیالات نماند
همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد

گل صدبرگ به پیشِ، تو فروریخت ز خجلت
که گمان برد که او هم رخِ رعنای تو دارد

سر خود پیش فکنده چو گنه کار تو عرعر
که خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد

جگر و جان عزیزان ،چو رخ زهره فروزان
همه چون ماه گدازان، که تمنای تو دارد

دل من تابه ی حلوا ز بَرِ آتش سودا
اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد

هله چون دوست به دستی همه جا جای نشستی
خنک آن بی‌خبری کو خبر از جای تو دارد

اگرم در نگشایی ز رهِ بام درآیم
که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد

به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم
چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد

خمش ای عاشق مجنون بِمَگو شعر و بخور خون
که جهان ذره به ذره ،غم غوغای تو دارد

سوی تبریز شو ای دل بر شمس الحق مفضل
چو خیالش به تو آید که تقاضای تو دارد


(مولانا)


آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود
آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود

آمدم کز سر بگیرم خدمت گلزار او
آمدم کآتش بیارم درزنم در خار خود

آمدم تا صاف گردم از غبار هر چه رفت
نیک خود را بد شمارم از پی دلدار خود

آمدم با چشم گریان تا ببیند چشم من
چشمه‌های سلسبیل از مهر آن عیار خود

خیز ای عشق مجرد مهر را از سر بگیر
مُردم و خالی شدم ز اقرار و از انکار خود

زانک بی‌صاف تو نتوان صاف گشتن در وجود
بی تو نتوان رست هرگز از غم و تیمار خود

من خمش کردم به ظاهر لیک دانی کز درون
گفت خون آلود دارم در دل خون خوار خود

درنگر در حال خاموشی به رویم نیک نیک
تا ببینی بر رخ من صد هزار آثار خود

این غزل کوتاه کردم باقی این در دل است
گویم ار مستم کنی از نرگس خمار خود

ای خموش از گفت خویش و ای جدا از جفت خویش
چون چنین حیران شدی از عقل زیرکسار خود؟

ای خمش چونی از این اندیشه‌های آتشین؟
می‌رسد اندیشه‌ها با لشکر جرّار خود

وقت تنهایی خمش باشند و با مردم بگفت
کس نگوید راز دل را با در و دیوار خود

تو مگر مردم نمی‌یابی که خامش کرده‌ای
هیچ کس را می‌نبینی محرم گفتار خود

تو مگر از عالم پاکی نیامیزی به طبع
با سگان طبع کآلودند از مردار خود


(مولانا)


نباشد عیب - پرسیدن تو را- خانه کجا باشد
نشانی ده اگر یابیم وان اقبالِ ما باشد

تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی
تو خود این را روا داری وانگه این روا باشد

نگفتی من وفادارم، وفا را من خریدارم
ببین در رنگ رخسارم ،بیندیش این وفا باشد

بیا ای یار لعلین لب ،دلم گم گشت در قالب
دلم داغ شما دارد، یقین پیش شما باشد

در این آتش کبابم من، خراب اندر خرابم من
چه باشد ای سر خوبان، تنی کز سر جدا باشد

دل من در فراقِ جان چو ماری سرزده پیچان
بگرد نقش تو گردان، مثال آسیا باشد

بگفتم ای دل مسکین، بیا بر جای خود بنشین
حذر کن ز آتش پرکین ،دل من گفت تا باشد

فروبستست تدبیرم، بیا ای یارِ شبگیرم
بپرس از شاهِ کشمیرم ،کسی را کشنا باشد

خود او پیدا و پنهانست ،جهان نقش است و او جانست
بیندیش این چه سلطانست ،مگر نور خدا باشد

خروش و جوش هر مستی ز جوش خُمّ می باشد
سبکساری هر آهن ،ز تو آهن ربا باشد

خریدی خانه ی دل را ،دل آنِ توست می‌دانی
هر آنچه هست در خانه ،از آنِ کدخدا باشد

قماشی کان تو نبوَد، برون انداز از خانه
درون مسجد اقصی ،سگ مرده چرا باشد

مسلم گشت دلداری، تو را ای تو دلِ عالم
مسلم گشت جان بخشی ،تو را وان دم تو را باشد

که دریا را شکافیدن بود چالاکی موسی
قبای مه شکافیدن ز نورِ مصطفی باشد

برآرد عشق یک فتنه، که مردم راه که گیرد
به شهر اندر کسی ماند ،که جویای فنا باشد

زند آتش در این بیشه که بگریزند نخجیران
ز آتش هر که نگریزد چو ابراهیم ما باشد

خمش کوته کن ای خاطر که علم اول و آخر
بیان کرده بوَد عاشق چو پیش شاه لا باشد


(مولانا)


سودای تو در جویِ جان   چون آب حیوان می‌رود
آب حیات از عشقِ تو   در جوی جویان می‌رود

عالم پر از حمد و ثنا   از طوطیان آشنا
مرغ دلم بر می‌پرد   چون ذکر مرغان می‌رود

بر ذکر ایشان جان دهم   جان را خوش و خندان دهم
جان چون نخندد چون ز تن   در لطف جانان می‌رود

هر مرغ جان چون فاخته   در عشق طوقی ساخته
چون من قفس پرداخته   سوی سلیمان می‌رود

از جان هر سبحانی ئی   هر دم یکی روحانی ئی
مست و خراب و فانی ئی   تا عرش سبحان می‌رود

جان چیست؟ خم خسروان   در وی شراب آسمان
زین رو سخن چون بیخودان   هر دم پریشان می‌رود

در خوردنم ذوقی دگر   در رفتنم ذوقی دگر
در گفتنم ذوقی دگر   باقی بر این سان می‌رود

میدان خوش است ای ماه رو   با گیر و دار ما و تو
ای هر که لنگست اسب او   لنگان ز میدان می‌رود

مه از پی چوگان تو   خود را چو گویی ساخته
خورشید هم جان باخته   چون گوی غلطان می‌رود

این دو بسی بشتافته   پیش تو ره نایافته
در نور تو دربافته   بیرون ایوان می‌رود

چون نور بیرون این بود   پس او که دولت بین بود
یا رب چه باتمکین بود   یا رب چه رخشان می‌رود


(مولانا)



نوشته شده در جمعه 91/11/6ساعت 1:23 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |


Design By : Pichak