سفارش تبلیغ
صبا ویژن

افطار

 

 

جانِ منُ جانِ تو   بستست به همدیگر
همرنگ شوم از تو   گر خیر بود گر شر

ای دلبر شَنگِ من   ای مایه ی رَنگ من
ای شکر تنگ من از تنگ شکر خوشتر

ای ضربت تو محکم   ای نکته ی تو مرهم
من گشته تمامی کم   تا من تو شدم یک سر

همسایه  ی ما بودی   چون چهره تو بنمودی
تا خانه یکی کردی   ای خوش قمرِ انور

یک حمله تو شاهانه   بردار تو این خانه
تا جز تو فنا گردد   کاللهُ هو الاکبر

چون محو کند راهم   نی جویم و نی خواهم
زیرا همه کس داند   که اکسیر نخواهد زر

از تابش آن کوره   مس گفت که زر گشتم
چون گشت دلش تابان   زان آتش نیکوفر

مس باز به خویش آمد   نوشش همه نیش آمد
تا باز به پیش آمد   اکسیرگرِ اَشهر


(مولانا)

 

مکن یار مکن یار   مرو ای مه عیار
رخ فرّخ خود را   مپوشان به یکی بار

تو دریای الهی   همه خلق چو ماهی
چو خشک آوری ای دوست   بمیرند به ناچار

مگو با دلِ شیدا   دگر وعده ی فردا
که بر چرخ رسیدست   ز فردای تو زنهار

چو در دستِ تو باشیم   ندانیم سر از پای
چو سرمستِ تو باشیم   بیفتد سر و دستار

عطاهای تو نقدست   شکایت نتوان کرد
ولیکن گله کردیم   برای دلِ اغیار

مرا عشق بپرسید :  که ای خواجه چه خواهی؟!
چه خواهد سرِ مخمور   به غیر درِ خمار

سراسر همه عیبیم   بدیدی و خریدی
زهی کاله ی پرعیب   زهی لطف خریدار

ملوکان همه زربخش   تویی خسرو سربخش
سر از گور برآورد   ز تو مرده ی پیرار

ملالت نفزایید   دلم را هوسِ دوست
اگر رهزندم جان   ز جان گردم بیزار

چو ابر تو ببارید   بروید سمن از ریگ
چو خورشید تو درتافت   بروید گل و گلزار

ز سودای خیالِ تو شدستیم خیالی
که داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار

همه شیشه شکستیم   کف پای بخَستیم
حریفان همه مستیم   مزن جز رهِ هموار


(مولانا)


گرم درآ و دم مده   باده بیار و غم ببر
ای دل و جان هر طرف  چشم و چراغ هر سحر

هم طربِ سرشته‌ای  هم طلب فرشته‌ای
هم عرصات گشته‌ای   پر ز نبات و نیشکر

خیز که رسته خیز شد   روز نبات ریز شد
با خردم ستیز شد هین   بربا از او خبر

خوش خبران غلام تو   رطل گران سلام تو
چون شنوند نام تو   یاوه کنند پا و سر

خیز که روز می‌رود   فصل تموز می‌رود
رفت و هنوز می‌رود   دیو ز سایه ی عمر

ای بشنیده آهِ جان   باده رسان ز راه جان
پشت دل و پناهِ جان   پیش درآ چو شیر نر

مست و خراب و شاد و خوش   می‌گذری ز پنج و شش
قافله را بکش بکش   خوش سفریست این سفر

لحظه به لحظه دم به دم   می بده و بسوز غم
نوبت تست ای صنم   دورِ توَست ای قمر

عقل ربا و دلربا   در تبریز شمس دین
آن تبریز چون بصر   شمس در اوست چون نظر

گر چه بصر عیان بود   نور در او نهان بود
دیده نمی‌شود نظر   جز به بصیرتی دگر


(مولانا)




نوشته شده در پنج شنبه 91/11/5ساعت 1:33 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |


Design By : Pichak