سفارش تبلیغ
صبا ویژن

افطار

تو را که عشق نداری؛ تو را رواست   بِخُسب
برو که عشق و غم او نصیب ماست   بِخُسب

ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیم
تو را که این هوس اندر جگر نخاست   بخسب

به جست و جوی وصالش چو آب می‌پویم
تو را که غصه ی آن نیست -کو کجاست -  بخسب

طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشد
چو عشق و مذهب تو خدعه و ریاست   بخسب

صباح ماست صبوحش، عشای ما عشوه ش
تو را که رغبت لوت و غم عشاست   بخسب

ز کیمیاطلبی ما چو مس گدازانیم
تو را که بستر و همخوابه کیمیاست   بخسب

چو مست هر طرفی می‌فتی و می‌خیزی
که شب گذشت کنون نوبت دعاست   بخسب

قضا چو خواب مرا بست ای جوان تو برو
که خواب فوت شدت خواب را قضاست   بخسب

به دست عشق درافتاده‌ایم تا چه کند
چو تو به دست خودی رو به دست راست   بخسب

منم که خون خورم ای جان تویی که لوت خوری
چو لوت را به یقین خواب اقتضاست   بخسب

من از دماغ بریدم امید و از سر نیز
تو را دماغ تر و تازه مرتجاست   بخسب

لباس حرف دریدم سخن رها کردم
تو که برهنه نه‌ای مر تو را قباست   بخسب


(مولانا)



تو مرا جان و جهانی   چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی   چه کنم سود و زیان را

نفسی یار شرابم   نفسی یار کبابم
چو در این دور خرابم   چه کنم دور زمان را

ز همه خلق رمیدم   ز همه بازرهیدم
نه نهانم نه پدیدم   چه کنم کون و مکان را

ز وصال تو خمارم   سر مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم   چه کنم تیر و کمان را

چو من اندر تک جویم   چه روم آب چه جویم
چه توان گفت چه گویم   صفت این جوی روان را

چو نهادم سر هستی   چه کشم بار کهی را
چو مرا گرگ شبان شد   چه کشم ناز شبان را

چه خوشی عشق چه مستی   چو قدح بر کف دستی
خنک آن جا که نشستی   خنک آن دیده جان را

ز تو هر ذره جهانی   ز تو هر قطره چو جانی
چو ز تو یافت نشانی   چه کند نام و نشان را

جهت گوهر فایق   به تک بحر حقایق
چو به سر باید رفتن   چه کنم پای دوان را

به سلاح احد تو   ره ما را بزدی تو
همه رختم ستدی تو   چه دهم باج ستان را؟

ز شعاع مه تابان   ز خم طره پیچان
دل من شد سبک ای جان   بده آن رطل گران را

منگر رنج و بلا را   بنگر عشق و ولا را
منگر جور و جفا را   بنگر صد نگران را

غم را لطف لقب کن   زغم و درد طرب کن
هم از این خوب طلب کن   فرج و امن و امان را

بطلب امن و امان را   بگزین گوشه گران را
بشنو راه دهان را   مگشا راه دهان را




(مولانا)



دوش من پیغام کردم سوی تو اِستاره را
گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه پاره را

سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر
کو به تابش زر کند مر سنگ‌های خاره را

سینه ی خود باز کردم ، زخم‌ها بنمودمش
گفتمش از من خبر ده دلبرِ خون خواره را

سو به سو گشتم که تا طفلِ دلم خامُش شود
طفل خُسپد چون بجنباند کسی گهواره را

طفل دل را شیر ده  ، ما را ز گردش وارهان
ای تو چاره کرده هر دم صد چو من بیچاره را

شهر وصلت بوده است آخر ز اول جایِ دل
چند داری در غریبی این دل آواره را؟!!

من خمش کردم ولیکن از پی دفع خمار
ساقی عشاق گردان نرگس خماره را



(مولانا)



چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
ز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما

درآید جان فزای من گشاید دست و پای من
که دستم بست و پایم هم، کف هجران پابرجا

بدو گویم به جان تو که بی‌تو ای حیات جان
نه شادم می‌کند عشرت ،نه مستم می‌کند صهبا

وگر از ناز او گوید :"برو از من چه می‌خواهی؟!
 ز سودای تو می‌ترسم که پیوندد به من سودا"

برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن
که از من دردسر داری مرا گردن بزن عمدا

تو می‌دانی که من بی‌تو نخواهم زندگانی را
مرا مردن به از هجران به یزدان کاخرج الموتی

مرا باور نمی‌آمد که از بنده تو برگردی
همی‌گفتم اراجیفست و بهتان گفته  ی اعدا

تویی جانِ منِ و بی‌جان ندانم زیست من باری
تویی چشم من و بی‌تو ندارم دیده ی بینا

رها کن این سخن‌ها را بزن مطرب یکی پرده
رباب و دف به پیش آور اگر نبود تو را سُرنا


(مولانا)


ای بِگِرفته از وفا گوشه کران ،چرا چرا؟؟
بر من خسته کرده‌ای روی گران، چرا چرا؟؟

بر دلِ من که جای تست کارگه وفای تست
هر نفسی همی‌زنی زخمِ سنان، چرا چرا؟؟

گوهر نو به گوهری برد سبق ز مشتری
جان و جهان همی‌بری جان و جهان، چرا چرا؟؟

چشمه ی خضر و کوثری ز آب حیات خوشتری
ز آتش هجر تو منم خشک دهان ،چرا چرا؟؟

مهر تو جان نهان بود مهر تو بی‌نشان بود
در دل من ز بهر تو نقش و نشان، چرا چرا؟؟

گفت که جانِ جان منم دیدن جان طمع مکن
ای بنموده روی تو صورت جان، چرا چرا؟؟

ای تو به نور مستقل وی ز تو اختران خجل
بس دودلی میان دل ز ابر گمان ،چرا چرا؟؟


(مولانا)

 


نوشته شده در سه شنبه 91/11/3ساعت 12:38 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |


Design By : Pichak