سفارش تبلیغ
صبا ویژن

افطار

 

خواجه بیا  خواجه بیا  خواجه دگربار بیا
دفع مده  دفع مده    ای مهِ عیار بیا

عاشقِ مهجور نگر، عالمِ پرشور نگر
تشنه ی مخمور نگر، ای شهِ خمّار بیا

پای تویی  دست تویی  هستی هرهست تویی
بلبلِ سرمست تویی، جانب گلزار بیا

گوش تویی  دیده تویی  وَزهمه بگزیده تویی
یوسفِ دزدیده تویی ،بر سر بازار بیا

از نظرم گشته نهان   ای همه را جان و جهان
بارِ دگر رقص کنان   بی‌دل و دستار بیا
بار دگر رقص کنان   بی دل و دستار بیا
.....

روشنیِ روز تویی   شادی غم سوز تویی
ماه شب افروز تویی   ابر شکربار بیا

ای علم عالم نو   پیش تو هرعقل گرو
گاه میا گاه مرو، خیز به یک بار بیا

ای دلِ آغشته به خون   چند بود شور و جنون
پخته شد انگور کنون ،غوره میفشار بیا

ای شب آشفته برو   وی غم ناگفته برو
ای خرد خفته برو   دولت بیدار بیا

ای دلِ آواره بیا   وی جگرِ پاره بیا
ور ره در بسته بود ،از ره دیوار بیا

ای نفس نوح بیا   وی هوس روح بیا
مرهم مجروح بیا   صحت بیمار بیا

ای مه افروخته رو  آب روان در دل جو
شادی عشاق بجو، کوری اغیار بیا

بس بود ای ناطق جان ،چند از این گفت زبان
چند زنی طبل بیان   بی‌دم و گفتار بیا


(مولانا)

 

ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما؟؟؟
ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغ‌ها

ای بادهای خوش نفس عشاق را فریادرس
ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی؟ کجا؟

ای فتنه ی روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوش
پیراهنِ یوسف بود ؟یا خود روانِ بولفدا؟!!

ای جویبارِ راستی از جویِ یارِ ماستی
بر سینه‌ها سیناستی بر جان‌هایی جان فزا

ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله اشکال تو خوش
ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را

 


(مولانا)


تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا

تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد
تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا

بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنی
ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما

تویی دریا منم ماهی چنان دارم که می‌خواهی
بکن رحمت بکن شاهی که از تو مانده‌ام تنها

عذابست این جهان بی‌تو مبادا یک زمان بی‌تو
به جان تو که جان بی‌تو شکنجه‌ست و بلا بر ما

زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق
به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا


(مولانا)


بنشسته‌ام من بر درت تا بوک برجوشد وفا
باشد که بگشایی دری گویی که برخیز ،اندرآ

غرقست جانم بر درت، در بوی مشک و عنبرت
ای صد هزاران مرحمت بر روی خوبت دایما

ماییم مست و سرگران فارغ ز کار دیگران
عالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا

عشق تو کف برهم زند صد عالم دیگر کند
صد قرن نو پیدا شود بیرون ز افلاک و خلا

ای عشق خندان همچو گل وی خوش نظر چون عقل کل
خورشید را درکش به جل ای شهسوار هل اتی

امروز ما مهمان تو ،مستِ رخ خندان تو
چون نام رویت می‌برم دل می‌رود والله ز جا

کو بام غیر بام تو، کو نام غیر نام تو
کو جام غیر جام تو ای ساقی شیرین ادا

گر زنده جانی یابمی من دامنش برتابمی
ای کاشکی درخوابمی در خواب بنمودی لقا

ای بر درت خیل و حشم بیرون خرام ای محتشم
زیرا که سرمست و خوشم زان چشمِ مستِ دلربا

افغان و خونِ دیده بین ،صد پیرهن بدریده بین
خون جگر پیچیده بین بر گردن و روی و قفا

آن کس که بیند روی تو مجنون نگردد - کو بگو؟
سنگ و کلوخی باشد او، او را چرا خواهم بلا

رنج و بلایی زین بتر؟!! کز تو بود جان بی‌خبر
ای شاه و سلطان بشر" لا تبل نفسا بالعمی"

جان‌ها چو سیلابی روان تا ساحل دریای جان
از آشنایان منقطع با بحر گشته آشنا

سیلی روان اندر وله، سیلی دگر گم کرده ره
الحمدلله گوید آن وین آه و لا حول و لا

ای آفتابی آمده بر مفلسان ساقی شده
بر بندگان خود را زده باری کرم باری عطا

گُل دیده ناگه مر تو را بدریده جان و جامه را
وان چنگ زار از چنگ تو افکنده سر پیش از حیا

مقبلترین و نیک پی در برج زهره کیست نی
زیرا نهد لب بر لبت تا از تو آموزد نوا

نی‌ها و خاصه نیشکر بر طمع این بسته کمر
رقصان شده در نیستان یعنی تعز من تشا

بد بی‌تو چنگ و نی حزین برد آن کنار و بوسه این
دف گفت می‌زن بر رخم تا روی من یابد بها

این جان پاره پاره را خوش پاره پاره مست کن
تا آن چه دوشش فوت شد آن را کند این دم قضا

حیفست ای شاه مهین هشیار کردن این چنین
والله نگویم بعد از این هشیار شرحت ای خدا

یا باده ده حجت مجو یا خود تو برخیز و برو
یابنده را با لطف تو شد صوفیانه ماجرا


(مولانا)




نوشته شده در دوشنبه 91/11/2ساعت 12:33 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |


Design By : Pichak