سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

افطار


چرا پنهان کنم ؟ عشق است و پیداست
درین آشفته اندوه نگاهم
تو را می خواهم ای چشم فسون بار
که می سوزی نهان از دیرگاهم

چه می خواهی ازین خاموشی سرد ؟
زبان بگشا که می لرزد امیدم
نگاه بی قرارم بر لب توست
که می بخشی به شادی ها نویدم

دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغی در شب تارم برافروز
به جان آمد دل از نازِ نگاهت
فرو ریز این سکوتِ آشناسوز


(هوشنگ ابتهاج)



باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم
آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم

خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست
تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم

خاموشیِ لبم نه ز بی دردی و رضاست
از چشم من ببین که چو غوغاست در دلم

من نای خوش نوایم و خاموش ای دریغ
لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم

دستی به سینه ی من شوریده سر گذار
بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم

زین موج اشک تفته و طوفانِ آه سرد
ای دیده هوش دار که دریاست در دلم

باری امید خویش به دلداری ام فرست
دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم

گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز
صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم

 

(هوشنگ ابتهاج)

 


با این دل ماتم زده آواز چه سازم ؟!
بشکسته نی ام - بی لب دم ساز چه سازم ؟!

در کُنج قفس می کُشدم حسرت پرواز
با بال و پر سوخته پرواز چه سازم؟!

گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات
با این همه افسونگری و ناز چه سازم؟!

خونابه شد آن دل که نهانگاهِ غمت بود
از پرده درافتد اگر این راز چه سازم ؟!

گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز
با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم؟!

تارِ دل من چشمه ی الحان خدایی ست
از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم ؟!

سازِ غزلِ " سایه" به دامانِ تو خوش بود
دور از تو من دل شده آواز چه سازم ؟!


(هوشنگ ابتهاج)

 


نوشته شده در جمعه 91/10/29ساعت 9:10 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |


می شنوم می شنوم آشناست
موسِقی ِ چشم ِ تو در گوش ِ من
موج ِ نگاه ِ تو همآواز ِ ناز
ریخت چو مهتاب در آغوش ِ من

می شنوم در نگه  گرم ِ توست
گم شده گلبانگ ِ بهشت ِ امید
این همه گشتم من و ، دلخواه ِ من
در نگه ِ گرم ِ تو می آرمید

زمزمه ی شعر ِ نگاه ِ تو را
می شنوم ، با دل و جان آشناست
اشک ِ زلال ِ غزل حافظ است
نغمه ی مرغان ِ بهشتی نواست

می شنوم ، در نگه ِ گرم توست
نغمه ی آن شاهد رؤیانشین
باز ز گلبانگ ِ تو سر می کشد
شعله ی این آرزوی آتشین

موسِقی چشم ِ تو گویاتر است
از لب ِ پر ناله و آواز ِ من
وه که تو هم گر بتوانی شنید
زین نگه ِ نغمه سرا راز ِ من !


(هوشنگ ابتهاج )

 


ای دل ، به کوی او ز که پرسم که یار کو
در باغ پر شکوفه ، که پرسد بهار کو؟

نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست
نقشی بلند تر زده ایم ، آن نگار کو ؟

جانا ، نوای عشق خموشانه خوش تر است
آن آشنای ره که بود پرده دار کو؟

ماندم درین نشیب و شب آمد ، خدای را
آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو؟

ای بس ستم که بر سر ما رفت و کس نگفت
آن پیک ره شناس حکایت گزار کو ؟

چنگی به دل نمی زند امشب سرود ما
آن خوش ترانه چنگی شب زنده دار کو؟

ذوق نشاط را می و ساقی بهانه بود
افسوس ، آن جوانی شادی گسار کو ؟

یک شب چراغ روی تو روشن شود ، ولی
چشمی کنار پنجره ی انتظار کو ؟

خون هزار سرو دلاور به خاک ریخت
ای "سایه" ! های هایِ لب جویبار کو
؟


(هوشنگ ابتهاج)

 


دل چون توان بریدن ازو ؟!  مشکل است این
آهن که نیست جان من آخر دل است این

من می شناسم این دل مجنون خویش را
پندش مگوی که بی حاصل است این

جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم
پندش دهد هنوز ، عجب عاقل است این

گفتم طبیب این دل بیمار آمده ست
ای وای بر من و دل من ، قاتل است این

منت چرا نهیم که بر خاکِ پایِ یار
جانی نثار کردم و ناقابل است این

اشک مرا بدید و بخندید مدعی
عیبش مکن که از دل ما غافل است این

پندم دهد که "سایه" درین غم صبور باش
در بحر غرقه ام من و بر ساحل است این

 

(هوشنگ ابتهاج)


نوشته شده در جمعه 91/10/29ساعت 8:52 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |


گل می رود از بُستان - بلبل ز چه خاموشی
وقت است که دل زین غم بخراشی و بخروشی

ای مرغ بنال ای مرغ آمد گَه َنالیدن
گل می سپرد ما را دیگر به فراموشی

آه ای دل ناخرسند در حسرت یک لبخند
خون جگرم تا چند می نوشی و می نوشی

می سوزم و می خندم ، خشنودم و خرسندم
تا سوختنم چون شمع می خواهی و می کوشی

تو آبی و من آتش وصل تو نمی خواهم
این سوختنم خوش تر از سردی و خاموشی

 

(هوشنگ ابتهاج)

 


بازم به سر زد امشب؛ ای گل؛ هوای رویت
پایی نمی دهد تا - پَر- وا کنم به سویت

گیرم قفس شکستم وز دام و دانه جستم
کو بال آن که خود را باز افکنم به کویت

تا کی چو شمع گریَم ای  جان درین شب تار
چون صبح نوشخندی تا جان دهم به بویت

از حسرتم بموید چنگِ شکسته ی دل
چون باد نو بهاری چنگی زند به مویت

ای گل در آرزویت جان و جوانی اَم رفت
ترسم بمیرم و باز باشم در آرزویت

از پا فتادگان را دستی بگیر آخر
تا کی به سر بگردم در راه جست و جویت

تو ای خیال دلخواه زیباتری از آن ماه
کز اشکِ شوق دادم یک عمر شست و شویت

چون" سایه" در پناه دیوارِ غم بیاسای
شادی نمی گشاید- ای دل  - دری به رویت

 

(هوشنگ ابتهاج)



هنوز چشم مرادم رخ تو سیر ندیده
هوا گرفتی و رفتی ز کف ، چو مرغِ پریده

تو را به روی زمین دیدم و شکفتم و گفتم
که این فرشته برای من از بهشت رسیده

بیا که چشم و چراغم تو بودی از همه عالم
خدای را به کجا رفتی ای فروغ دو دیده

هزار بار گذشتی به ناز و هیچ نگفتی :
که چونی ای به سر راه انتظار کشیده ؟!

چه خواهی از سر من ای سیاهی شب هجران
سپید کردی چشمم در انتظارِ سپیده

به دستِ کوته من دامن تو کی رسد ای گل
که پای خسته ی من عمری از پی تو دویده

ترانه ی غزلِ دلکشم مگر نشنفتی
که رام من نشدی آخر ای غزال رمیده

خموش" سایه "که شعر تو را دگر نپسندم
که دوش گوش دلم شعر شهریار شنیده


(هوشنگ ابتهاج)


نوشته شده در جمعه 91/10/29ساعت 8:46 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

ارغوان شاخه ی همخون جدا مانده ی من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید ؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه ی همخون جدا مانده ی من

(هوشنگ ابتهاج)


نوشته شده در چهارشنبه 90/9/2ساعت 1:4 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن
من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن

به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای
دلِ گرفته ی ما بین و دلگشایی کن

دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست
ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن

ز روزگار میاموز بی وفایی را
خدای را که دگر ترکِ بی وفایی کن

بلای کینه دشمن کشیده ام ای دوست
تو نیز با دلِ من طاقت آزمایی کن

شکایتِ شبِ هجران که می تواند گفت
حکایتِ دلِ ما با نی کسایی کن

بگو به حضرتِ استاد ما به یادِ توئیم
تو نیز یادی از آن عهدِ آشنایی کن

نوای مجلس عشاق نغمه ی دل ماست
بیا و با غزلِ سایه همنوایی کن

هوشنگ ابتهاج

 

 


نوشته شده در دوشنبه 90/7/4ساعت 10:32 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم
که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم

به بادم دادی و شادی ، بیا ای شب تماشا کن
که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم

شرار انگیز و توفانی ، هوایی در من افتاده ست
که همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردم

به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست
چه توفان می کند این موج خون در جان پر دردم

وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان
چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم

در آن شب های توفانی که عالم زیر و رو می شد
نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم

بر آر ای بذر پنهانی سر از خواب زمستانی
که از هر ذره دل آفتابی بر تو گستردم

ز خوبی آب پاکی ریختم بر دست بد خواهان
دلی در آتش افکندم ، سیاووشی بر آوردم

چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز
ز خاکستر نشین سینه آتش وام می کردم

(هوشنگ ابتهاج)


نوشته شده در شنبه 90/7/2ساعت 11:44 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

 


هنوز چشم مرادم رخ تو سیر ندیده
هوا گرفتی و رفتی ز کف چو مرغ پریده

تو را به روی زمین دیدم و شکفتم و گفتم
که این فرشته برای من از بهشت رسیده

بیا که چشم و چراغم تو بودی از همه عالم
خدای را به کجا رفتی ای فروغ دو دیده

هزار بار گذشتی به ناز و هیچ نگفتی
که چونی ای به سر راه انتظار کشیده

چه خواهی از سر من ای سیاهی شب هجران
سپید کردی چشمم در انتظار سپیده

به دست کوته من دامن تو کی رسد ای گل
که پای خسته ی من عمری از پی تو دویده

ترانه ی غزل دلکشم مگر نشنفتی
که رام من نشدی آخر ای غزال رمیده

خموش سایه که شعر تو را دگر نپسندم
که دوش گوش دلم شعر شهریار شنیده

(هوشنگ ابتهاج)


نوشته شده در پنج شنبه 90/6/31ساعت 2:25 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

صبا به لرزش تن سیم تار را مانی
به بوی نافه سر زلف یار را مانی

به گوش یار رسان شرح بی قراری دل
به زلف او که دل بی قرار را مانی

در انتظار سحر چون من ای فلک همه چشم
بمان که مردم چشم انتظار را مانی

سری به سخره ی زانوی غم بزن ای اشک
که در سکوت شبم آبشار را مانی

به پای شمع مه از اشک اختران ای چرخ
کنار عاشق شب زنده دار را مانی

ز سیل اشک من ای خواب من ندیده هنوز
چه بستری تو که دریا کنار را مانی

گذشتی ای مه ناسازگار زودگذر
که روزهای خوش روزگار را مانی

مناز این همه ای مدعی به صحبت یار
که پیش آن گل نورسته خار را مانی

امان نمی دهی ای سوز غم به ساز دلم
بیا که گریه ی بی اختیار را مانی

غزال من تو به افسون فسانه در همه شهر
ترانه ی غزل شهریار را مانی

نوید نامه ات ای سرو سایه پرور من
بگو بیا که نسیم بهار را مانی

(هوشنگ ابتهاج)


نوشته شده در پنج شنبه 90/6/31ساعت 2:15 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

خیال آمدنت دیشبم به سر می زد 
 نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد 

 به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت 
 خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد 

 شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست 
 هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد 
 
زهی امید که کامی از آن دهان می جست 
زهی خیال که دستی در آن کمر می زد 

دریچه ای به تماشای باغ وا می شد 
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد 

تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم 
 که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد

 (هوشنگ ابتهاج)

 


نوشته شده در چهارشنبه 90/6/30ساعت 12:56 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |


Design By : Pichak