سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

افطار


نمی گویی، ولی از چشم گویایِ تو می خوانم
نمی خواهی شوم آگه ،ولی راز تو می دانم

تو دیگر نیستی آرام جان بیقرار من
نمی سوزد دلت را ذره ای دیگر شرار من

وجودی چون گل خامی بگو با من شرارت کو ؟
سراپا همچو پاییزی نسیم نوبهارت کو ؟

نمی خوانم ز چشمانت دگر آن شور و مستی را
نمی خواند لبت در گوش من افسون هستی را

چرا دیگر نمی ریزی به پاس الفت دیرین
به مینای لبان من شراب بوسه ی شیرین

نمی تابی دگر چون شمع روشن بر شب تارم
نمی بینی نمی دانی من دیوانه بیدارم

نوایم بر نمی خیزد بسانِ چنگ خاموشم
گلی پژمرده بر شاخم چو از خاطر فراموشم

بگو با من اگر یاد آورم آن آشنایی را
چه سان باور کنم ای نازنینِ من ،جدایی را...؟!!


(هما میرافشار)


نوشته شده در جمعه 91/10/29ساعت 1:2 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

رفتی دلم شکستی ، این دل شکسته بهتر
پوسیده رشته ی عشق ، از هم گسسته بهتر

من انتقامِ دل را هر گز نگیرم از تو
این رفته راهِ نا حق ، در خون نشسته بهتر

در بزم باده نوشان ای غافل از دل من
بستی دو چشم و گفتم ، میخانه بسته بهتر

چون لاله های خونین ریزد سر شگم امشب
بر گور عشق دیرین ، گل دسته دسته بهتر

آیینه ایست گویا این چهره ی غمینم
تا راز دل ندانی ، در هم شکسته بهتر

فرسوده بند الفت ، با صد گره نیرزد
پیمان سست و بیجا ، ای گل ، نبسته بهتر

گر یادگار باید از عشق خانه سوزی ...
داغی" هما" بسینه ، جانی که خسته بهتر

 

(هما میرافشار)


نوشته شده در جمعه 91/10/29ساعت 12:36 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 


بی چشم گویایت، محزون و خاموشم
گویی ز خاطرها،دیگر فراموشم

هر جا جدا از من، مِی می زنی هر شب
یک دم به یاد آور،لبهای می نوشم

عاشق تر از اینم، هرگز نخواهی دید
بردعشق تو از سر،
هم عقل و هم هوشم

شهر است و غوغای گلپونه های من
ای هر چه هست از تو،من بی تو خاموشم

قلبی که دور از تو، خون می خورد هر شب
دردی ست بر جانم،باری ست بر دوشم

مهتاب شبهای تاریک و دلگیرم
دور از تو من هر شب، با غم هم آغوشم

 

(هما میرافشار)


نوشته شده در جمعه 91/10/29ساعت 12:24 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

ای سنگِ صبورِ من ،بگشا بسخن لب را
بزدای ز چشمانم ،این اشک چو کوکب را


غمهای درونم را، میبینی و میدانی
از چشم غم آلودم ،صد قصه تو میخوانی


چون غنچه فروبسته، از گفته لبان من
میسوزم و میدانی، اسرار نهان من


من مستم و مدهوشم، چون آتش خاموشم
ای سنگ صبور من ،چون قصه فراموشم


بگذار شوم غافل، از بوده و نابوده
بگذار بیاساید ،این چشم نیاسوده


در جام دل سنگت، چون دُردِ شرابم کن
ای سنگ صبور من، مستم کن و خوابم کن

 

(هما میرافشار)


نوشته شده در جمعه 91/10/29ساعت 12:10 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |


نه از آشنایان وفا دیده ام
نه در باده نوشان صفا دیده ام
زنامردمیها نرنجد دلم
که از چشم خود هم خطا دیده ام

به خاکستر دل نگیرد شرار
من از برق چشمی بلا دیده ام
وفای تو را نازم ای اشک غم
که در دیده عمری تورا دیده ام

دگر مسجدم خانه ی توبه نیست
که در اشک زاهد ریا دیده ام
نه سودای نام و نه پروای ننگ
از این خرقه پوشان چه ها دیده ام


طبیبا مکن منعم از جام می
که درد درون را دوا دیده ام
حریم خدا شد چه شبها دلم
که خود را ز عالم جدا دیده ام

از آن رو نریزد سرشکم ز چشم
که در قطره هایش خدا دیده ام
برو صاف شو تا خدابین شوی
ببین من خدا را کجا دیده ام

 

(هما میرافشار)


نوشته شده در جمعه 91/10/29ساعت 12:7 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |


اگر آن عاشق دیرینه باشی
هنوزت می پرستم با دل و جان
ترا میخواهم اما چون گذشته
سراپا آتش و پابند پیمان


بپایت نقد جان میریزم ایدوست
اگر چشمان گویایت بخواهد
بروی سینه ات میمیرم از شوق
اگر عشق و تمنایت بخواهد


اگر چشم دلت باشد بسویم
چه غم ، گر دیده بر رویم ندوزی
بر این آتش مزن دامن چو طفلان
مبادا آشیانم را بسوزی


مرا از کف مده آسان که هرگز
نیابی در دلی شور و شرارم
لب من بوس و از پیمانه بگذر
چو غیر از نام تو بر لب ندارم


مرا در خشکی محنت میانداز
برای گفته های پوچ مردم
منم آن ماهی افتاده در دام
چو لغزیدم بدریا می شوم گم


اگر در بند داری مرغ طوفان
دلش را با محبتها نگهدار
وگر رام تو شد این مرغ وحشی
پرش مشکن دل و جانش میازار


مشو غافل که این عمر گریزان
امید جان من جز یک نفس نیست
بپای مرغ وحشی بند دل بند
و گرنه پایبند او قفس نیست

 

(هما میرافشار)


نوشته شده در جمعه 91/10/29ساعت 12:3 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

ای بـــــه قهـــــر از کنار مـــن رفته
جـز تو دیگــــر مرا پناهــــی نیست


جز محبت که سخــــت ارزان است
دل ِ دیــــوانه را گناهــــی نیســـت

به کجا می روی ؟ که هستی ِ من
بستــــه ی آن نگــاه و لبخـــــند است

به کجا می روی ؟ که رشته ی عمـــر
به وجـــــود تو آشنا ، بنــــــد است

به کجــــا می روی تو ای ساقـــی
مَشِکـَــــن ساغــــــر ِ وفای مـــــرا

بــــه نسیم ِ سحــــــرگهان مسپار
آنچــــه گفتی و گفته های مــــــرا

نغمــــــه سر کن دوباره با دل ِ من
که صـــدای تو ساز ِ غمگین است

ای به قهـــــر از کنار ِ مـــــن رفته!
آرزوی تــــو نیـــــــز شیــرین است

بازگـــــــرد ای تمــــــام امیـــــــدم
بی تو ســـــاز ِ شکسته را مانـــم

بی تـــــو و آسمـان چشمـــــــانت
مرغـــــک ِ بـــــال بستــــه را مانم

دل ِ تو گـــــر که بی من آرام است
در دل ِ من خروش ِ طوفــان اسـت

در سکـــــوت ِ نگـــــاه ِ غمگینـــــم
قصــــــه های نگفته پنهـــان است

بی من آری ، تــو خفتـــــه ای آرام
بی تو چشــم مــن است و بیداری

بی تو ام ، با تو هـــر کجا هستی
گــــــر نباشــد تـــو را ســــر ِ یاری

ای مسافـــــر بیــا کـــــه از شادی
پُــر ز گـــــل سازم آشیان تــــــو را

گـــــر بیایـی به بوســـه می بندم
ای همــه هستی ام دهــان ِ تو را

(هما میرافشار)


نوشته شده در پنج شنبه 91/10/28ساعت 11:52 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |


مرا در سینه پنهان کن ،
رهم ده در دل پر مهر و احساست
مرا مگذار تنها ، ای دلیل راه امیدم ،
بهشتم ، آسمانم ، شعر جاویدم


مرا بگذار تا زنجیریِ زندان غم باشم ،
برایت قصه ها خوانم ،
بپایت شعر ها ریزم .
مرا بگذار تا مستانه در پای تو آویزم


مرا در دیده پنهان کن
که شبها تا سحر رؤیای آن چشم سیه گردم
مرا مگذار تا دور از تو ای هستی ، تبه گردم


ز پایم بند دل مگشا ،
مرا بگذار تا کاخی برایت از وفا سازم
ترا از آرزوهایت جدا سازم ،
ترا با کعبه ی دل آشنا سازم


بیا با من ، بیا تا در میان موج دریا ها ،
میان گردباد سخت صحرا ها
کنار برکه های غرق نیلوفر ،
تهی از یاد فرداها
ز جام چشمهای تو می ناب نگه نوشم ،


منم آن مرغک وحشی ،
قفس مگشا .
ز پایم بند دل را بر مدار ، ای آشنای من
مرا بگذار تا عمری اسیر ارزو باشم ، سراپا گفتگو باشم ،
شه من ، شهرزاد قصه گو باشم


مران از سینه یادم را
مرا از کف مده آسان
منه امید جاویدم
بلوح عشق من پایان . .

 

(هما میرافشار)


نوشته شده در پنج شنبه 91/10/28ساعت 11:12 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |


گل پونه های وحشی دشت امیدم،
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها

گل پونه ها  
نامهربانی آتشم زد
گل پونه ها
بی همزبانی آتشم زد

می خواهم اکنون تا سحر گاهان بنالم
افسرده ام
دیوانه ام
آزرده جانم


گلپونه های وحشی دشت امیدم ، وقت سحر شد
خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای ، تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها


گلپونه های وحشی دشت امیدم ، وقت جداییها گذشته
باران اشکم روی گور دل چکیده
بر خاک سرد و تیره ای پاشیده شبنم
من دیده بر راه شما دارم که شاید
سر بر کشید از خاکهای تیره  ی غم


من مرغک افسرده ای بر شاخسارم
گلپونه ها ، گلپونه ها چشم انتظارم
میخواهم اکنون تا سحر گاهان بخوانم
افسرده ام ، دیوانه ام ، آزرده جانم


گلپونه ها ، گلپونه ها ، غمها مرا کشت
گلپونه ها آزار آدمها مرا کشت
گلپونه ها نا مهربانی آتشم زد
گلپونه ها بی همزبانی آتشم زد


گلپونه ها در باده ها مستی نمانده
جز اشک غم در ساغر هستی نمانده
گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست
همدرد دل ، شبها بجز فریاد من نیست


گلپونه ها آن ساغر بشکسته ام من
گلپونه ها از زندگانی خسته ام من
دیگر بس است آخر جداییها خدا را
سر برکشید از خاکهای تیره غم


گلپونه ها ، گلپونه ها من بیقرارم
ای قصه گویان وفا چشم انتظارم
آه ای پرستوهای ره گم کرده دشت
سوی دیار آشناییها بکوچید
با من بمانید ، با من بخوانید


شایــــــــد که هستی را ز سر گیرم دوباره
 آن شور مستی را ز سر گیرم دوباره

 

(هما میرافشار)


نوشته شده در پنج شنبه 91/10/28ساعت 10:47 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

بی تو طوفانزده ی دشت جنونم،صیدافتاده به خونم
تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم


بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی


قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تولغزید نگاهم
تو ندیدی...........


نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
در خانه چو بستم ،دگر از پای نشستم
گوئیازلزله آمد ، گوئیا خانه فروریخت سر من


بی تو من در همه  ی شهر غریبم
بی تو ،کس نشنود از این دل بشکسته صدائی

برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی

چه گریزی زبر من،که زکویت نگریزم
گر بمیرم زغم دل ، با تو هرگزنستیزم

من و یک لحظه جدایی؟ نتوانم ، نتوانم
بی تو من زنده نمانم.......


(هما میر افشار)

 


نوشته شده در پنج شنبه 91/10/28ساعت 10:42 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |


Design By : Pichak