سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

افطار



ای با من و پنهان چو دل ،از دل سلامت می کنم
تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می کنم

هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری
شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم
گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم

گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم؟!!
ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم؟!!

دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست
زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم

ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو
ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم

من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم
من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم

در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو
این‌ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم

ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را
هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم

ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر
بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم

گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف
یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم

گر سال‌ها ره می روی چون مهره‌ای در دست من
چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم

ای شه حسام الدین حسن می گوی با جانان که من
جان را غلاف معرفت بهر حسامت می کنم


(مولانا)



باز در اسرار روم   جانب آن یار روم
نعره ی بلبل شنوم   در گل و گلزار روم

تا کی از این شرم و حیا   شرم بسوزان و بیا
همره دل گردم خوش   جانب دلدار روم

صبر نمانده‌ست که من   گوش سوی نسیه برم
عقل نمانده‌ست که من   راه به هنجار روم

چنگ زن ای زهره ی من   تا که بر این تنتن تن
گوش بر این بانگ نهم   دیده به دیدار روم

خسته ی دام است دلم   بر در و بام است دلم
شاهد دل را بکشم   سوی خریدار روم

گفت مرا در چه فنی   کار چرا می نکنی
راه دکانم بنما   تا که پس کار روم

تا که ز خود بُد خبرش   رفت دلم بر اثرش
کو اثری از دل من   تا که بر آثار روم

تا ز حریفانِ حسد   چشم بدی درنرسد
کف به کفِ یار دهم   در کنف غار روم

درس رئیسانِ خوشی   بی‌هشی است و خمشی
درس چو خام است مرا   بر سر تکرار روم


(مولانا)



نوشته شده در شنبه 91/11/7ساعت 1:27 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 


هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پسِ صبر تو را او به سرِ صدر نشاند

وَ اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند

چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر
تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند

به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او
نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند به که ماند به که ماند به که ماند

هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند


(مولانا)


دل من رایِ تو دارد سَرِ سودای تو دارد
رخ فرسوده ی زردم غم صفرای تو دارد

سر من مستِ جمالت، دلِ من دام خیالت
گهر دیده نثارِ کف دریای تو دارد

ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم
که خیال شکرینت فَر و سیمای تو دارد

غلطم گر چه خیالت به خیالات نماند
همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد

گل صدبرگ به پیشِ، تو فروریخت ز خجلت
که گمان برد که او هم رخِ رعنای تو دارد

سر خود پیش فکنده چو گنه کار تو عرعر
که خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد

جگر و جان عزیزان ،چو رخ زهره فروزان
همه چون ماه گدازان، که تمنای تو دارد

دل من تابه ی حلوا ز بَرِ آتش سودا
اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد

هله چون دوست به دستی همه جا جای نشستی
خنک آن بی‌خبری کو خبر از جای تو دارد

اگرم در نگشایی ز رهِ بام درآیم
که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد

به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم
چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد

خمش ای عاشق مجنون بِمَگو شعر و بخور خون
که جهان ذره به ذره ،غم غوغای تو دارد

سوی تبریز شو ای دل بر شمس الحق مفضل
چو خیالش به تو آید که تقاضای تو دارد


(مولانا)


آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود
آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود

آمدم کز سر بگیرم خدمت گلزار او
آمدم کآتش بیارم درزنم در خار خود

آمدم تا صاف گردم از غبار هر چه رفت
نیک خود را بد شمارم از پی دلدار خود

آمدم با چشم گریان تا ببیند چشم من
چشمه‌های سلسبیل از مهر آن عیار خود

خیز ای عشق مجرد مهر را از سر بگیر
مُردم و خالی شدم ز اقرار و از انکار خود

زانک بی‌صاف تو نتوان صاف گشتن در وجود
بی تو نتوان رست هرگز از غم و تیمار خود

من خمش کردم به ظاهر لیک دانی کز درون
گفت خون آلود دارم در دل خون خوار خود

درنگر در حال خاموشی به رویم نیک نیک
تا ببینی بر رخ من صد هزار آثار خود

این غزل کوتاه کردم باقی این در دل است
گویم ار مستم کنی از نرگس خمار خود

ای خموش از گفت خویش و ای جدا از جفت خویش
چون چنین حیران شدی از عقل زیرکسار خود؟

ای خمش چونی از این اندیشه‌های آتشین؟
می‌رسد اندیشه‌ها با لشکر جرّار خود

وقت تنهایی خمش باشند و با مردم بگفت
کس نگوید راز دل را با در و دیوار خود

تو مگر مردم نمی‌یابی که خامش کرده‌ای
هیچ کس را می‌نبینی محرم گفتار خود

تو مگر از عالم پاکی نیامیزی به طبع
با سگان طبع کآلودند از مردار خود


(مولانا)


نباشد عیب - پرسیدن تو را- خانه کجا باشد
نشانی ده اگر یابیم وان اقبالِ ما باشد

تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی
تو خود این را روا داری وانگه این روا باشد

نگفتی من وفادارم، وفا را من خریدارم
ببین در رنگ رخسارم ،بیندیش این وفا باشد

بیا ای یار لعلین لب ،دلم گم گشت در قالب
دلم داغ شما دارد، یقین پیش شما باشد

در این آتش کبابم من، خراب اندر خرابم من
چه باشد ای سر خوبان، تنی کز سر جدا باشد

دل من در فراقِ جان چو ماری سرزده پیچان
بگرد نقش تو گردان، مثال آسیا باشد

بگفتم ای دل مسکین، بیا بر جای خود بنشین
حذر کن ز آتش پرکین ،دل من گفت تا باشد

فروبستست تدبیرم، بیا ای یارِ شبگیرم
بپرس از شاهِ کشمیرم ،کسی را کشنا باشد

خود او پیدا و پنهانست ،جهان نقش است و او جانست
بیندیش این چه سلطانست ،مگر نور خدا باشد

خروش و جوش هر مستی ز جوش خُمّ می باشد
سبکساری هر آهن ،ز تو آهن ربا باشد

خریدی خانه ی دل را ،دل آنِ توست می‌دانی
هر آنچه هست در خانه ،از آنِ کدخدا باشد

قماشی کان تو نبوَد، برون انداز از خانه
درون مسجد اقصی ،سگ مرده چرا باشد

مسلم گشت دلداری، تو را ای تو دلِ عالم
مسلم گشت جان بخشی ،تو را وان دم تو را باشد

که دریا را شکافیدن بود چالاکی موسی
قبای مه شکافیدن ز نورِ مصطفی باشد

برآرد عشق یک فتنه، که مردم راه که گیرد
به شهر اندر کسی ماند ،که جویای فنا باشد

زند آتش در این بیشه که بگریزند نخجیران
ز آتش هر که نگریزد چو ابراهیم ما باشد

خمش کوته کن ای خاطر که علم اول و آخر
بیان کرده بوَد عاشق چو پیش شاه لا باشد


(مولانا)


سودای تو در جویِ جان   چون آب حیوان می‌رود
آب حیات از عشقِ تو   در جوی جویان می‌رود

عالم پر از حمد و ثنا   از طوطیان آشنا
مرغ دلم بر می‌پرد   چون ذکر مرغان می‌رود

بر ذکر ایشان جان دهم   جان را خوش و خندان دهم
جان چون نخندد چون ز تن   در لطف جانان می‌رود

هر مرغ جان چون فاخته   در عشق طوقی ساخته
چون من قفس پرداخته   سوی سلیمان می‌رود

از جان هر سبحانی ئی   هر دم یکی روحانی ئی
مست و خراب و فانی ئی   تا عرش سبحان می‌رود

جان چیست؟ خم خسروان   در وی شراب آسمان
زین رو سخن چون بیخودان   هر دم پریشان می‌رود

در خوردنم ذوقی دگر   در رفتنم ذوقی دگر
در گفتنم ذوقی دگر   باقی بر این سان می‌رود

میدان خوش است ای ماه رو   با گیر و دار ما و تو
ای هر که لنگست اسب او   لنگان ز میدان می‌رود

مه از پی چوگان تو   خود را چو گویی ساخته
خورشید هم جان باخته   چون گوی غلطان می‌رود

این دو بسی بشتافته   پیش تو ره نایافته
در نور تو دربافته   بیرون ایوان می‌رود

چون نور بیرون این بود   پس او که دولت بین بود
یا رب چه باتمکین بود   یا رب چه رخشان می‌رود


(مولانا)



نوشته شده در جمعه 91/11/6ساعت 1:23 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

 

جانِ منُ جانِ تو   بستست به همدیگر
همرنگ شوم از تو   گر خیر بود گر شر

ای دلبر شَنگِ من   ای مایه ی رَنگ من
ای شکر تنگ من از تنگ شکر خوشتر

ای ضربت تو محکم   ای نکته ی تو مرهم
من گشته تمامی کم   تا من تو شدم یک سر

همسایه  ی ما بودی   چون چهره تو بنمودی
تا خانه یکی کردی   ای خوش قمرِ انور

یک حمله تو شاهانه   بردار تو این خانه
تا جز تو فنا گردد   کاللهُ هو الاکبر

چون محو کند راهم   نی جویم و نی خواهم
زیرا همه کس داند   که اکسیر نخواهد زر

از تابش آن کوره   مس گفت که زر گشتم
چون گشت دلش تابان   زان آتش نیکوفر

مس باز به خویش آمد   نوشش همه نیش آمد
تا باز به پیش آمد   اکسیرگرِ اَشهر


(مولانا)

 

مکن یار مکن یار   مرو ای مه عیار
رخ فرّخ خود را   مپوشان به یکی بار

تو دریای الهی   همه خلق چو ماهی
چو خشک آوری ای دوست   بمیرند به ناچار

مگو با دلِ شیدا   دگر وعده ی فردا
که بر چرخ رسیدست   ز فردای تو زنهار

چو در دستِ تو باشیم   ندانیم سر از پای
چو سرمستِ تو باشیم   بیفتد سر و دستار

عطاهای تو نقدست   شکایت نتوان کرد
ولیکن گله کردیم   برای دلِ اغیار

مرا عشق بپرسید :  که ای خواجه چه خواهی؟!
چه خواهد سرِ مخمور   به غیر درِ خمار

سراسر همه عیبیم   بدیدی و خریدی
زهی کاله ی پرعیب   زهی لطف خریدار

ملوکان همه زربخش   تویی خسرو سربخش
سر از گور برآورد   ز تو مرده ی پیرار

ملالت نفزایید   دلم را هوسِ دوست
اگر رهزندم جان   ز جان گردم بیزار

چو ابر تو ببارید   بروید سمن از ریگ
چو خورشید تو درتافت   بروید گل و گلزار

ز سودای خیالِ تو شدستیم خیالی
که داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار

همه شیشه شکستیم   کف پای بخَستیم
حریفان همه مستیم   مزن جز رهِ هموار


(مولانا)


گرم درآ و دم مده   باده بیار و غم ببر
ای دل و جان هر طرف  چشم و چراغ هر سحر

هم طربِ سرشته‌ای  هم طلب فرشته‌ای
هم عرصات گشته‌ای   پر ز نبات و نیشکر

خیز که رسته خیز شد   روز نبات ریز شد
با خردم ستیز شد هین   بربا از او خبر

خوش خبران غلام تو   رطل گران سلام تو
چون شنوند نام تو   یاوه کنند پا و سر

خیز که روز می‌رود   فصل تموز می‌رود
رفت و هنوز می‌رود   دیو ز سایه ی عمر

ای بشنیده آهِ جان   باده رسان ز راه جان
پشت دل و پناهِ جان   پیش درآ چو شیر نر

مست و خراب و شاد و خوش   می‌گذری ز پنج و شش
قافله را بکش بکش   خوش سفریست این سفر

لحظه به لحظه دم به دم   می بده و بسوز غم
نوبت تست ای صنم   دورِ توَست ای قمر

عقل ربا و دلربا   در تبریز شمس دین
آن تبریز چون بصر   شمس در اوست چون نظر

گر چه بصر عیان بود   نور در او نهان بود
دیده نمی‌شود نظر   جز به بصیرتی دگر


(مولانا)




نوشته شده در پنج شنبه 91/11/5ساعت 1:33 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

آمده‌ام که تا به خود گوش کشان   کشانمت
بی دل و بیخودت کنم در دل و جان نشانمت

آمده‌ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل
تا که کنار گیرمت خوش خوش و می‌فشانمت

آمده‌ام که تا تو را جلوه دهم در این سرا
همچو دعای عاشقان، فوقِ فلک رسانمت

آمده‌ام که بوسه‌ای از صنمی ربوده‌ای
بازبده به خوشدلی   خواجه    که واستانمت

گُل چه بود که کُل تویی   ناطقِ امر قُل تویی
گر دگری نداندت   چون تو منی بدانمت

جان و روانِ من تویی   فاتحه خوانِ من تویی
فاتحه شو تو یک سری   تا که به دل بخوانمت

صید منی  شکارِ من   گر چه ز دام جسته‌ای
جانب دام بازرو   ور نروی برانمت

شیر بگفت مر مرا  :" نادره آهوئی برو
در پی من چه می‌دوی؟!  تیز  که بردرانمت"

زخم پذیر و پیش رو   چون سپر شجاعتی
گوش به غیرِ زه مده   تا چو کمان خَمانمت

از حَدِ خاک تا بشر  چند هزار منزلست
شهر به شهر بردمت  بر سرِ ره نمانمت

هیچ مگو و کف مکن ، سر مگشای دیگ را
نیک بجوش و صبر کن ،زانک همی‌پرانمت

نی که تو شیرزاده‌ای  در تن آهوئی نهان
من ز حجاب آهوئی یک رهه بگذرانمت

گویِ منی و می‌دوی در چوگانِ حکم من
در پیِ تو همی‌دوم   گر چه که می‌دوانمت


(مولانا)


درآ تا خرقه ی قالب دراندازم همین ساعت
درآ تا خانه ی هستی بپردازم همین ساعت

صلا زن پاکبازی را   رها کن خاک بازی را
که یک جان دارم و خواهم که دربازم همین ساعت

کمان زه کن خدایا نه که تیر قاب قوسینی
که وقت آمد که من جان را سپر سازم همین ساعت

چو بر می‌آید این آتش فغان می‌خیزد از عالم
امانم ده امانم ده  که بگدازم همین ساعت

جهان از ترس می‌درّد وَ جان از عشق می‌پرّد
که مرغان را به رشک آرم ز پروازم همین ساعت


(مولانا)


ای چنگ، پرده‌هایِ سپاهانم آرزوست
وی نای ناله ی خوشِ سوزانم آرزوست

در پرده ی حجاز بگو خوش ترانه‌ای
من هدهدم   صفیر سلیمانم آرزوست

از پرده ی عراق به عشاق تحفه بر
چون راست    بوسلیک   خوش الحانم آرزوست

آغاز کن حسینی زیرا که مایه گفت
کان زیر خرد و زیر بزرگانم آرزوست

در خواب کرده‌ای ز رهاوی مرا کنون
بیدار کن به زنگله‌ام  کآنم آرزوست

این علمِ موسقی برِ من چون شهادتست
چون مؤمنم شهادت و ایمانم آرزوست

ای عشق عقل را تو پراکنده گوی کن
ای عشق نکته‌های پریشانم آرزوست

ای بادِ خوش که از چمنِ عشق می‌رسی
بر من گذر که بویِ گلستانم آرزوست

در نور یار صورت خوبان همی‌نمود
دیدارِ یار و دیدنِ ایشانم آرزوست


(مولانا)


نوشته شده در چهارشنبه 91/11/4ساعت 12:11 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

تو را که عشق نداری؛ تو را رواست   بِخُسب
برو که عشق و غم او نصیب ماست   بِخُسب

ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیم
تو را که این هوس اندر جگر نخاست   بخسب

به جست و جوی وصالش چو آب می‌پویم
تو را که غصه ی آن نیست -کو کجاست -  بخسب

طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشد
چو عشق و مذهب تو خدعه و ریاست   بخسب

صباح ماست صبوحش، عشای ما عشوه ش
تو را که رغبت لوت و غم عشاست   بخسب

ز کیمیاطلبی ما چو مس گدازانیم
تو را که بستر و همخوابه کیمیاست   بخسب

چو مست هر طرفی می‌فتی و می‌خیزی
که شب گذشت کنون نوبت دعاست   بخسب

قضا چو خواب مرا بست ای جوان تو برو
که خواب فوت شدت خواب را قضاست   بخسب

به دست عشق درافتاده‌ایم تا چه کند
چو تو به دست خودی رو به دست راست   بخسب

منم که خون خورم ای جان تویی که لوت خوری
چو لوت را به یقین خواب اقتضاست   بخسب

من از دماغ بریدم امید و از سر نیز
تو را دماغ تر و تازه مرتجاست   بخسب

لباس حرف دریدم سخن رها کردم
تو که برهنه نه‌ای مر تو را قباست   بخسب


(مولانا)



تو مرا جان و جهانی   چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی   چه کنم سود و زیان را

نفسی یار شرابم   نفسی یار کبابم
چو در این دور خرابم   چه کنم دور زمان را

ز همه خلق رمیدم   ز همه بازرهیدم
نه نهانم نه پدیدم   چه کنم کون و مکان را

ز وصال تو خمارم   سر مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم   چه کنم تیر و کمان را

چو من اندر تک جویم   چه روم آب چه جویم
چه توان گفت چه گویم   صفت این جوی روان را

چو نهادم سر هستی   چه کشم بار کهی را
چو مرا گرگ شبان شد   چه کشم ناز شبان را

چه خوشی عشق چه مستی   چو قدح بر کف دستی
خنک آن جا که نشستی   خنک آن دیده جان را

ز تو هر ذره جهانی   ز تو هر قطره چو جانی
چو ز تو یافت نشانی   چه کند نام و نشان را

جهت گوهر فایق   به تک بحر حقایق
چو به سر باید رفتن   چه کنم پای دوان را

به سلاح احد تو   ره ما را بزدی تو
همه رختم ستدی تو   چه دهم باج ستان را؟

ز شعاع مه تابان   ز خم طره پیچان
دل من شد سبک ای جان   بده آن رطل گران را

منگر رنج و بلا را   بنگر عشق و ولا را
منگر جور و جفا را   بنگر صد نگران را

غم را لطف لقب کن   زغم و درد طرب کن
هم از این خوب طلب کن   فرج و امن و امان را

بطلب امن و امان را   بگزین گوشه گران را
بشنو راه دهان را   مگشا راه دهان را




(مولانا)



دوش من پیغام کردم سوی تو اِستاره را
گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه پاره را

سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر
کو به تابش زر کند مر سنگ‌های خاره را

سینه ی خود باز کردم ، زخم‌ها بنمودمش
گفتمش از من خبر ده دلبرِ خون خواره را

سو به سو گشتم که تا طفلِ دلم خامُش شود
طفل خُسپد چون بجنباند کسی گهواره را

طفل دل را شیر ده  ، ما را ز گردش وارهان
ای تو چاره کرده هر دم صد چو من بیچاره را

شهر وصلت بوده است آخر ز اول جایِ دل
چند داری در غریبی این دل آواره را؟!!

من خمش کردم ولیکن از پی دفع خمار
ساقی عشاق گردان نرگس خماره را



(مولانا)



چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
ز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما

درآید جان فزای من گشاید دست و پای من
که دستم بست و پایم هم، کف هجران پابرجا

بدو گویم به جان تو که بی‌تو ای حیات جان
نه شادم می‌کند عشرت ،نه مستم می‌کند صهبا

وگر از ناز او گوید :"برو از من چه می‌خواهی؟!
 ز سودای تو می‌ترسم که پیوندد به من سودا"

برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن
که از من دردسر داری مرا گردن بزن عمدا

تو می‌دانی که من بی‌تو نخواهم زندگانی را
مرا مردن به از هجران به یزدان کاخرج الموتی

مرا باور نمی‌آمد که از بنده تو برگردی
همی‌گفتم اراجیفست و بهتان گفته  ی اعدا

تویی جانِ منِ و بی‌جان ندانم زیست من باری
تویی چشم من و بی‌تو ندارم دیده ی بینا

رها کن این سخن‌ها را بزن مطرب یکی پرده
رباب و دف به پیش آور اگر نبود تو را سُرنا


(مولانا)


ای بِگِرفته از وفا گوشه کران ،چرا چرا؟؟
بر من خسته کرده‌ای روی گران، چرا چرا؟؟

بر دلِ من که جای تست کارگه وفای تست
هر نفسی همی‌زنی زخمِ سنان، چرا چرا؟؟

گوهر نو به گوهری برد سبق ز مشتری
جان و جهان همی‌بری جان و جهان، چرا چرا؟؟

چشمه ی خضر و کوثری ز آب حیات خوشتری
ز آتش هجر تو منم خشک دهان ،چرا چرا؟؟

مهر تو جان نهان بود مهر تو بی‌نشان بود
در دل من ز بهر تو نقش و نشان، چرا چرا؟؟

گفت که جانِ جان منم دیدن جان طمع مکن
ای بنموده روی تو صورت جان، چرا چرا؟؟

ای تو به نور مستقل وی ز تو اختران خجل
بس دودلی میان دل ز ابر گمان ،چرا چرا؟؟


(مولانا)

 


نوشته شده در سه شنبه 91/11/3ساعت 12:38 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

خواجه بیا  خواجه بیا  خواجه دگربار بیا
دفع مده  دفع مده    ای مهِ عیار بیا

عاشقِ مهجور نگر، عالمِ پرشور نگر
تشنه ی مخمور نگر، ای شهِ خمّار بیا

پای تویی  دست تویی  هستی هرهست تویی
بلبلِ سرمست تویی، جانب گلزار بیا

گوش تویی  دیده تویی  وَزهمه بگزیده تویی
یوسفِ دزدیده تویی ،بر سر بازار بیا

از نظرم گشته نهان   ای همه را جان و جهان
بارِ دگر رقص کنان   بی‌دل و دستار بیا
بار دگر رقص کنان   بی دل و دستار بیا
.....

روشنیِ روز تویی   شادی غم سوز تویی
ماه شب افروز تویی   ابر شکربار بیا

ای علم عالم نو   پیش تو هرعقل گرو
گاه میا گاه مرو، خیز به یک بار بیا

ای دلِ آغشته به خون   چند بود شور و جنون
پخته شد انگور کنون ،غوره میفشار بیا

ای شب آشفته برو   وی غم ناگفته برو
ای خرد خفته برو   دولت بیدار بیا

ای دلِ آواره بیا   وی جگرِ پاره بیا
ور ره در بسته بود ،از ره دیوار بیا

ای نفس نوح بیا   وی هوس روح بیا
مرهم مجروح بیا   صحت بیمار بیا

ای مه افروخته رو  آب روان در دل جو
شادی عشاق بجو، کوری اغیار بیا

بس بود ای ناطق جان ،چند از این گفت زبان
چند زنی طبل بیان   بی‌دم و گفتار بیا


(مولانا)

 

ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما؟؟؟
ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغ‌ها

ای بادهای خوش نفس عشاق را فریادرس
ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی؟ کجا؟

ای فتنه ی روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوش
پیراهنِ یوسف بود ؟یا خود روانِ بولفدا؟!!

ای جویبارِ راستی از جویِ یارِ ماستی
بر سینه‌ها سیناستی بر جان‌هایی جان فزا

ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله اشکال تو خوش
ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را

 


(مولانا)


تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا

تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد
تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا

بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنی
ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما

تویی دریا منم ماهی چنان دارم که می‌خواهی
بکن رحمت بکن شاهی که از تو مانده‌ام تنها

عذابست این جهان بی‌تو مبادا یک زمان بی‌تو
به جان تو که جان بی‌تو شکنجه‌ست و بلا بر ما

زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق
به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا


(مولانا)


بنشسته‌ام من بر درت تا بوک برجوشد وفا
باشد که بگشایی دری گویی که برخیز ،اندرآ

غرقست جانم بر درت، در بوی مشک و عنبرت
ای صد هزاران مرحمت بر روی خوبت دایما

ماییم مست و سرگران فارغ ز کار دیگران
عالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا

عشق تو کف برهم زند صد عالم دیگر کند
صد قرن نو پیدا شود بیرون ز افلاک و خلا

ای عشق خندان همچو گل وی خوش نظر چون عقل کل
خورشید را درکش به جل ای شهسوار هل اتی

امروز ما مهمان تو ،مستِ رخ خندان تو
چون نام رویت می‌برم دل می‌رود والله ز جا

کو بام غیر بام تو، کو نام غیر نام تو
کو جام غیر جام تو ای ساقی شیرین ادا

گر زنده جانی یابمی من دامنش برتابمی
ای کاشکی درخوابمی در خواب بنمودی لقا

ای بر درت خیل و حشم بیرون خرام ای محتشم
زیرا که سرمست و خوشم زان چشمِ مستِ دلربا

افغان و خونِ دیده بین ،صد پیرهن بدریده بین
خون جگر پیچیده بین بر گردن و روی و قفا

آن کس که بیند روی تو مجنون نگردد - کو بگو؟
سنگ و کلوخی باشد او، او را چرا خواهم بلا

رنج و بلایی زین بتر؟!! کز تو بود جان بی‌خبر
ای شاه و سلطان بشر" لا تبل نفسا بالعمی"

جان‌ها چو سیلابی روان تا ساحل دریای جان
از آشنایان منقطع با بحر گشته آشنا

سیلی روان اندر وله، سیلی دگر گم کرده ره
الحمدلله گوید آن وین آه و لا حول و لا

ای آفتابی آمده بر مفلسان ساقی شده
بر بندگان خود را زده باری کرم باری عطا

گُل دیده ناگه مر تو را بدریده جان و جامه را
وان چنگ زار از چنگ تو افکنده سر پیش از حیا

مقبلترین و نیک پی در برج زهره کیست نی
زیرا نهد لب بر لبت تا از تو آموزد نوا

نی‌ها و خاصه نیشکر بر طمع این بسته کمر
رقصان شده در نیستان یعنی تعز من تشا

بد بی‌تو چنگ و نی حزین برد آن کنار و بوسه این
دف گفت می‌زن بر رخم تا روی من یابد بها

این جان پاره پاره را خوش پاره پاره مست کن
تا آن چه دوشش فوت شد آن را کند این دم قضا

حیفست ای شاه مهین هشیار کردن این چنین
والله نگویم بعد از این هشیار شرحت ای خدا

یا باده ده حجت مجو یا خود تو برخیز و برو
یابنده را با لطف تو شد صوفیانه ماجرا


(مولانا)




نوشته شده در دوشنبه 91/11/2ساعت 12:33 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

امروز روز شادی و امسال سال گل
نیکوست حال ما که نکو باد حال گل

گل را مدد رسید ز گلزار روی دوست
تا چشم ما نبیند دیگر زوال گل

مستست چشم نرگس و خندان دهان باغ
از کر و فر و رونق و لطف و کمال گل

سوسن زبان گشاده و گفته به گوش سرو
اسرار عشقِ بلبل و حسن خصال گل

جامه دران رسید گل از بهر داد ما
زان می‌دریم جامه به بوی وصال گل

گل آن جهانیَست؛ نگنجد در این جهان
در عالم خیال چه گنجد خیال گل؟!!..

گل کیست ؟...قاصدیست ز بستان عقل و جان
گل چیست؟... رقعه ایست ز جاه و جمال گل

گیریم دامن گل و همراه گل شویم
رقصان همی‌رویم به اصل و نهال گل

زنده کنند و باز پر و بال نو دهند
هر چند برکنید شما پر و بال گل

مانند چار مرغ خلیل از پی فنا
در دعوت بهار ببین امتثال گل

خاموش باش و لب مگشا خواجه غنچه وار
می‌خند زیر لب تو به زیر ظلال گل

(دیوان شمس)


نوشته شده در چهارشنبه 90/5/5ساعت 12:4 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |


Design By : Pichak