سفارش تبلیغ
صبا

افطار

 

همه شب با یـاد مـهـرویـی به دل و جان تـاب و تبی دارم
چـه خـبـر آن - سلسله گیسو را - که پـریشان روز و شبی دارم

چه کنم گـر ناله چنین محزون، نکنم از گردشت ای گردون
که دلـی چـون ساغـر می پـر خون، به هوای لعلِ لبی دارم

به خـم زلفی - که نگون کردی، دل من پابند جنون کردی
چه بگویم با - تو که چون کردی، که چگونه روز و شبی دارم

 

(مهرداد اوستا)


نوشته شده در جمعه 91/10/29ساعت 7:43 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |


بازآی  که چون برگ خزانم رخ زردی‌‌ست
با یاد تو دم ساز دل من دم سردی‌ست

گر رو به تو آورده‌ام از روی نیازی‌‌ست
ور دردسری می‌دهمت از سر دردی‌ست

از راهروانِ  سفر عشق درین دشت
گلگونه سرشکیست اگر راهنوردى ست

در عرصه ی اندیشه ی من با که توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى ست

غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد
جز درد که دانست که این مرد چه مردی است

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بیدرد ندانی که چه دردی است

چون جام شفق موج زند خون به دلِ من
با این همه دور از تو مرا چهره زردی است

 

(مهرداد اوستا)


نوشته شده در جمعه 91/10/29ساعت 7:36 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |


جز من که گیرد جای من؟،جز من که گیرد جای دل؟
گر دل بمیرد وایِ من،گر من بمیرم وایِ دل


ای مست شبرو کیستی؟آیا مه من نیستی؟

گر نیستی،پس چیستی؟ای همدم تنهای دل!


شب می خرامد بی طرب،دل می تپد با تاب و تب

اینک صدای پای شب،آنک صدای پای دل

جوشد به یاد لعل وی،ناله ز هر بندم چو نی

شب می تراود همچو می،از چشم می پالای دل


آید از ین پرده برون،با آه،اشکی لاله گون

اشکی نه،آهی نه،که خون،می جوشد از مینای دل



(مهرداد اوستا)


نوشته شده در جمعه 91/10/29ساعت 7:30 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

چون برآرم ز دل سوخته آوا من
زار نالم که دریغا ، که دریغا من

خود ندانم که مرا وایه بود یا نی
کس نپرسید که دارم چه تمنا من

گَه ز آوارگی و درد همی گردم
گردبادی یله در دامن صحرا من

گه فرو می برم از اندُه و نومیدی
سر به زیر پر اندیشه چو عنقا من

یا به کردار یکی ناله ی سرگردان
می سپارم ره این گمشده بیدا من

باز واپس نگرم خسته و فرسوده
سایه ای بینم ، همراه شده با من

تا ز جان من فرسوده چه می خواهد
این به خون برده ، بدین خیرگی ام دامن!؟

زی کجا پویی و آهنگِ که را داری
ها  من -ای سایه ی سرگشته ی من- ها من!؟

کیستم ؟ خسته نگاهی همه نومیدی
باز نایافته اسرار جهان را من

بر لبی پرسشی آسیمه سرم، و آن گاه
بازنشنیده بجز پاسخ بی جا من

باز با شهپر اندیشه برافرازم
بال بر کنگرهّ گنبد مینا من

باز با کشّی و تابندگی آویزم
همچو ناهید به دامان ثریا من

مه برآورده سپهرانه یکی خرگه
شب فرو هِشته پَرندینه یکی دامن

همه آسوده ز طوفان بلا ، و آن گاه
چنگ در دامن طوفان زده تنها من

هر نفس همچو یکی نای برون آرم
از دل خستهّ سودازده آوا من
 

باری ای مردم آسوده ! کسی داند
که درافتاده بدین ورطه ام آیا من!؟

ناگه از دور فراگوش ، مرا آید
کامدم ، های...! دمی پای ، دمی تا من...

برنیاید دگرش بانگ و فرو مانم
همچنان خسته و فرسوده و دروا من

زان سپس ناله و فریاد ِ مرا گویی
نشنیده ست دگر هیچ کس ، الاّ من

چو نگویند دریغای مرا اینان،
از چه رو زار ننالم که دریغا من!؟

بس نه دیر ای سحری مشعل تابنده
بینم از مهر تو گیتی همه زیبا من

لاله را سبزه زده پرده به پیرامون
سبزه را لاله شده خیمه به پیرامن

یک ره ای دوست شنو ناله ی من ، یک ره
که همین غرّش طوفانم و دریا من

در فسونگر نگهت زندگی ام گوید
با تو بدرود کنم با تو اوستا ! من

واپسین شعله ی امید و جوانی را
دیدم افسرده در آن نرگس شهلا من

(مهرداد اوستا)


نوشته شده در دوشنبه 90/2/5ساعت 2:36 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

(مهرداد اوستا)


نوشته شده در دوشنبه 90/2/5ساعت 2:9 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو

راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من, جانا چه می‌خواهی؟ بگو

گیرم نمی‌گیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو

ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو
گویی که دانم, پس مرو، گر آگه از راهی بگو

غمخوار دل ای می نیی, از درد من آگه نیی
ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو

بر خلوت دل سرزده یک ره درآ ساغر زده
آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟

من عاشق تنهایی‌ام سرگشته شیدایی‌ام
دیوانه‌ای رسوایی‌ام, تو هرچه می‌خواهی بگو

(مهرداد اوستا) 


نوشته شده در پنج شنبه 89/7/29ساعت 3:22 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |


Design By : Pichak