سفارش تبلیغ
صبا

افطار



نبودی «تو» آن کس که من خواستم
تو را با «خیال» خود آراستم

خیالی که شعر مرا رنگ داد
به هر واژه ی شعرم آهنگ داد

خیالی که در زلف تو تاب ریخت
بر اندام تو، نور مهتاب ریخت

خیالی که تا شهر خورشید تاخت
ز بالای تو، قله ی نور ساخت

خیال منست اینکه از سینه ای
بپرداخت، تابنده آئینه ای

خیال منست اینکه چون بتگری –
تو را آفریده است از مرمری

منم آنکه اندیشه را باختم
چو گوهر به پای تو انداختم

تو را همره شاهباز خیال
«ندانسته» بردم به «عرش جمال»

ز گلها بسی مایه انگیختم
به صد رنگ، طرح تو را ریختم

عروسانه بردم به قصری ز «نور»
نشاندم تو را بر سریر «بلور»

نهادم گل ماه در دامنت
نگین ستاره به پیراهنت

نشاندم به گیسویت الماس ها
تو را بستری دادم از یاس ها

تو کی بودی آنسان که من گفته ام؟
منم آنکه «خس» را «سمن» گفته ام

کجا چشم تو، جام میخانه هاست؟
کجا رقص تو، رقص پروانه هاست؟

به دندان تو، برق الماس نیست
به موی تو، عطر گل یاس نیست

کجا مرمرین ساق و سیمین تنی؟
تو فرزند اندیشه های منی

اگر روی تو لطف گلشن گرفت
لطافت ز اندیشه ی من گرفت

گر از عیب تو دیده بر دوختم
هم از آتش شاعری سوختم

بتی ساختم از تو، چون «بت پرست»
کنون آن بت مرمرینم شکست

من از یک «عروسک» بتی ساختم
قماری عجب بود و من «باختم»

(مهدی سهیلی)



نوشته شده در یکشنبه 90/2/25ساعت 1:31 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |


Design By : Pichak