سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

افطار


تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
 محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
 که در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
 غزل توست که در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی که به هر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

 شب که آرام تر از پلک ؛ تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این که پیوست به هر رود که دریا باشد
 از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
 
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوارِ تو ؛باز اینها نیست

(محمد علی بهمنی)


نوشته شده در پنج شنبه 90/2/15ساعت 5:3 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |



با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو

در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
 این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
 می خواستم که گم بشوم در حصار تو

احساس می کنم که جدایم نموده اند
 همچون شهاب سوخته ای از مدار تو

آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو

 این سوت آخر است و غریبانه می رود
 تنهاترین مسافر تو از دیار تو

هر چند مثل اینه هر لحظه فاش تر
هشدار می دهد به خزانم بهار تو

اما در این زمانه عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو

از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم
نفرین به روزگار من و روزگار تو


(محمد علی بهمنی)


نوشته شده در دوشنبه 90/2/12ساعت 11:55 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

قطره قطره اگر چه آب شدیم
 ابر بودیم و آفتاب شدیم

 ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم

هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم

ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم

گوش کن ما خروش و خشم تو را
 همچنان کوه بازتاب شدیم

اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم

 ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم

دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
 ما که با مرگ بی حساب شدیم

  (محمد علی بهمنی )


نوشته شده در دوشنبه 90/2/12ساعت 11:36 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها، تنها به جرم این که
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
 گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم 
  
(محمد علی بهمنی)


نوشته شده در دوشنبه 90/2/12ساعت 11:34 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
 بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
 چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
 
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
 چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب 
 
(محمد علی بهمنی)


نوشته شده در دوشنبه 90/2/12ساعت 11:32 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

ساده بگم دهاتی ام
اهل همین نزدیکیا
همسایه روشنی و
هم خونه تاریکیا

ساده بگم ساده بگم
 بوی علف میده تنم
هنوز همون دهاتیم
 با همه شهری شدنم

باغ غریب ده من
 گلهای زینتی نداشت
 اسب نجیب ده من
 نعلای قیمتی نداشت

اما همون چهار تا دیوار
با بوی خوب کاگلش
 اما همون چن تا خونه
با مردم ساده دلش

 برای من که عکسمو مدتیه تو آب چشمه ندیدم
برای من که شهریم از اون هوا دل بریدم

 دنیاییه که دیدنش
اگرچه مثل قدیما
راه درازی نداره
 اما می دونم که دیگه
دنیای خوب سادگی
به من نیازی نداره

(محمد علی بهمنی)


نوشته شده در دوشنبه 90/2/12ساعت 11:29 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |


Design By : Pichak