سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

افطار

آن قدر به این سو نیامدی
 تا از سیلاب بهاره ی عمر تو
 رودخانه عریض تر شد
 بعد از ماه گرفتگی ، حتی
 از روشنی شب های شعر
 ازوعده ی
دیدار هم گریختی
 من مانده ام و تنگ غروب و چهره های بیگانه
 عشاق که درسایه ی افراها یکدیگر را می بوسند
 در آن طرف رود تو کم رنگ شدی
 همراه گوزن ها ، مارال ها . سبز قباها
 و سنت کوچ
 در جان تو اوج می گیرد
 ای کولی
...
...
ای کولی


نوشته شده در شنبه 90/5/8ساعت 1:18 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

به هر چه شرح ندادیم واژه ها اصیل تر ماندند
 به هر چه کمتر گفتیم بیشتر تفاهم داشتیم
گناه لغت نامه نیست
 نه اشتباه خروسی که در کمد اتاق خوابت می خواند
 درست نیست که اندوهگین شوی
 و یا بپرسی : کدام خروسی ؟
 نگاه کن ! کودک در خواب به رنگین کمان لبخند می زند
 طلوع پرچم بر چهره اش : سه رنگ قشنگ
شبیه « آب » گفتن ماهی طلایی در تنگ عید
 حواست کجاست ؟ زیبایی می گوید آب
 همین زمان ، در تقارنی شگفت انگیز
 کاغذ های پرکنده ی مشق به خورشید لبخند می زنند
 در آفتاب پنجره ی تو که مشرف به آسایشگاه است
 حتی دیوانگان نیز دریافته اند
 که هر چه کمتر گفتیم بیشتر تفاهم داشتیم
 نخستین عشق تو کجا رفت ؟
 بگو سلام به خورشید ، روی کاغذ مشق
 که بر نقش کودکانه ی خود کنجکاو می نگرد
 ببند چشمت را ، بگذار روی گونه ی تو بگذرند
 خطوط بچه گانه ی رنگین کمان
 حرارت شعرهای دیوانگان
 و ماهی طلایی
 در روز اول بهار

(محمد علی سپانلو)


نوشته شده در شنبه 89/7/24ساعت 9:22 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

من در نفس تو رمزها یافته ام
 من با نفس تو زندگی ساخته ام
 من در نفس تو یافتم مکیده ای
 با خون ترانه ی تو در رگ هایم
 درخشک ترین کویر بی باران
من در نفس تو خرم آبادم
وقتی دو کبوتر حرم را دیدم
 در قرمزی نوک هاشان می شکفند
 پنهان کردم در نفس تو گنج هایم را
 در ژرف ترین خواب تو اسرارم را
 پنهان ز تو ، آهسته امانت دادم
 من در نفس تو رود را پوییدم
 بازیچه ی موج
از راه تنفس دهان با تو
 از غرق شدن به زندگی برگشت
 هر بازدم تو روح رؤیای من است
 مهرابه ی آتشکده در بوسه ی تو
 من آتش را به بوسه برگرداندم
 خاکستر بوسه را به آهی کوتاه
تا با نفس تو مشتبه گردد
 در راسته ی عطر فروشان ، امشب
 در بین هزار شیشه ی مشک و گلاب
 می پرسم
 دستمال عطر آگینی از نفس او چند ؟

(محمدعلی سپانلو)


نوشته شده در شنبه 89/7/24ساعت 5:46 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

مدت عمرم چند باری بلبل را دیده ام
عروسک مومی در کاسه ی عید یا شنیده ام
 کودکان نواخته اند و درختان بخشیدند
 چند بار با نوای او از خواب در آمد کودک
 شمد را رنگ بلبل پنداشت
 بلبلی در کودک بود یا کودکی در درخت
 لانه ای کنار نهر دهکده ای
سبدی همرنگ کاه ، شاهکار بافنده ای خوش آواز
 گهواره ی تخم های صدفی رنگ و جلا خورده
 پیش از همه پیغامش را می شنیدم
 در نغمه ی او منتظر چیزی بودم که اتفاق نمی افتاد
 در لیتل رک ، در آلبوکرک ، در قلب ایالات متحده
 میان همهمه ی ترافیک ، شکل های متشنج
چهچهه بلبل ، پر حوصله و نومید ، پیوسته دخالت می کرد
 با همان شیوه که در پرتو شمع ، روی آب سبز
 در کاسه ی چینی می چرخید
 بلبلی غرق شده در گلدان
 کشتی پرداری در خاکستر پارو می زد
 پشت دیوار ، در این مزبله ی نزدیک
بین تایرهای اوراقی ، قوطی های زنگ زده ،‌ کاغر های تاخورده
باز آوازش را می شنوم
 می توانم که بپرسم قدر آوازش را می داند ؟
 گرچه در بستر بیماری ، شاعری خفته که بلبل را از
 حفظ نمی داند
 روزگاری ، ته یک جام قدیمی ، نقش بلبل را دید
 که می لغزید تا دانش لب هایش
 گرچه در ویرانه ،‌ بین خرده ریز زندگی شهری
 تکه ای مخمل آبی
 و در آن گرمی لمبرهای مهمانان باقی
مخمل آبی نقش فرسوده ی بلبل دارد
 طرحی از شاعر فرسوده که می کوشد یاد آرد
 در کجای تن او بلبل پنهان است


(محمدعلی سپانلو)


نوشته شده در شنبه 89/7/24ساعت 4:36 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

بی ماه ،‌بی گل سرخ ، بی زن
 کشتی هامان را به سمت تروا می رانیم
 قطار به کباتان قدیم می رود
 شیر سنگی خمیازه می کشد
 زیر بادبان های پلاسیده
 بلیط هایمان یکسره بود
 بی ماه منوریم
 بی گل سرخ معطریم
 بی زن شوهریم
 دستمال های کاغذی را
 از اشک خودسیاه می کند آناهیتا
 قطار که از خط ریمل او بگذرد
 و باران که ماه و گل و زن را
نمی بارد ، نمی باراند ، بر اجتماع یتیم
بر شهرعزب
روی بوسه هایی که در هوا به هم گره می خورند
 روی لب ها که چیزی از رعد و برق نمی دانند
 که بر مرکب های چوبی به خواب رفته اند
 در پایانه ی سرویس های سیر و سفر
 درمرکز تلاقی اشک ها ، وداع ها ، انتظارها
بادبان ها می سوزند
 نسل بی بازگشت
بی چراغ . بی گلدان ، بی عروس
 حتی نمی خواهد سفینه ای اختراع کند
 این روزها ، کباتان
 آقای « دیکو» را حتی در شغل ناخدا نمی پذیرد
 بگذار سال پیش باشد
آن عشق رخ نداده ، پس کنون
 عشقی وجود ندارد
 مگر از نو سفینه ای بسازیم
اما چه سود
از اختراع چیزی که بارها اختراعش کرده اند

(محمدعلی سپانلو)


نوشته شده در شنبه 89/7/24ساعت 4:23 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |


Design By : Pichak