سفارش تبلیغ
صبا ویژن

افطار

ســـخت تریــن سوال جـــهان

 

 

کدام دانش آموز خسته و خواب آلود به نظر میرسد؟

کدامشان دوقلو می باشند؟

چند تا زن در عکس دیده میشود ؟

چند نفرشان خوشحال هستند؟

چند نفرشان ناراحت می باشند؟


نوشته شده در دوشنبه 89/4/14ساعت 12:33 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

داستان خلقت:  

 

خدا خر را آفرید و به او گفت:

 

تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.

 

خر به خداوند پاسخ داد:

 

خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.

 

خدا سگ را آفرید و به او گفت:

 

تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد.

 

سگ به خداوند پاسخ داد:

 

خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد.

 

خدا میمون را آفرید و به او گفت:

 

تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.

 

میمون به خداوند پاسخ داد:

 

بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

 

و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:

 

تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.

 

انسان گفت:

 

سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.

 

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند!  

و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند، و مثل خر بار می برد!

  و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد!  

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند!  

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست!

 


نوشته شده در دوشنبه 89/4/14ساعت 11:22 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

 یادم   آمد    شوق روزگار کودکی   مستی بهار کودکی
یادم   آمد   آن همه صفای دل که بود   خفته در کنار کودکی
رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت   آسمان جلال دیگر پیش من داشت
شورو حال کودکی بر نگردد دریغا  قیل و قال کودکی بر نگردد دریغا
به چشم من همه رنگی فریبا بود   دل دور از حسد من شکیبا بود
نه مرا سوز سینه بود   نه دلم جای کینه بود
شورو حال کودکی بر نگردد دریغا   قیل و قال کودکی بر نگردد دریغا
روزو شب دعای من    بوده با خدای من
کز کرم کند حاجت من روا   آنچه مانده از عمر من به جا
گیردو پس دهد به من دمی   مستی کودکانه مرا
شورو حال کودکی بر نگردد دریغا    قیل و قال کودکی بر نگردد دریغا  


نوشته شده در دوشنبه 89/4/14ساعت 2:55 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

 در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

 او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

 

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!

نتیجه اخلاقی:

بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن  برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار  داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.

 


نوشته شده در دوشنبه 89/4/14ساعت 1:47 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

آخرین عکس از لورل و هاردی

استن لورل و اولیور هاردی در سال ???? در کمپانی فاکس قرن بیستم و در فیلم سگ خوشبخت (که در ???? اکران شد.) همکاری خود را آغاز کردند و سپس به استدیوی فیلم سازی هال روچ پیوستند و این همکاری در حدود سی سال ادامه یافت.

طنزهای لورل و هاردی در زمان حیات ایشان هیچگاه نتوانست توجه منتقدین را به خود را جلب کند و تنها فیلم آزادی محصول ???? توانست برنده جایزه اسکار شود. اما بر عکس در میان مردم جهان طرفداران زیادی داشتند.

اولیور هاردی در ? آگوست ???? در ?? سالگی درگذشت. و پس از آن استن لورل در چند پروژه سینمایی دیگر نیز مشارکت کرد و در ???? جایزه اسکار را بری یک عمر فعالیت کمدی دریافت کرد.

لورل آخرین سالهای عمر خود را در آپارتمان کوچکی در اوشیناهتل در سنت مونیکا سپری کرد و وقت خود را به جواب دادن به نامه‌ها و تلفن‌های طرفدانش می‌گذراند.

سرانجام وی نیز در ?? فوریه ???? در سن ?? سالگی چند رو پس از حمله قلبی در گذشت.

سال‌ها بعد تمامی فیلم‌های سیاه و سفید آن‌ها رنگی شد.

 


نوشته شده در دوشنبه 89/4/14ساعت 12:51 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

دوربین مدار بسته از داخل آسانسور

 


نوشته شده در دوشنبه 89/4/14ساعت 12:19 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

سیر تکامل مقنعه در ایران!..

 

 

 


نوشته شده در یکشنبه 89/4/13ساعت 4:41 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

تبلیغی خلاقانه از دولت آلمان در خصوص اهمیت بستن کمربند ایمنی


نوشته شده در یکشنبه 89/4/13ساعت 3:56 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

هیچ وقت زود قضاوت نکنید!!...


نوشته شده در یکشنبه 89/4/13ساعت 2:37 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

 

 

 

 

  در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگ داشتند که اسمش زئوس بود. یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی در معبد کوه المپ دعوت کرده بود.
دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت و بیش از حد شراب خورده بود. دیوانه باشی، مست هم شده باشی. چه شود!


خدایان از هر دری سخنی می‌گفتند تا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود. حرف‌های خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامد و این دیوانه عالم ناگهان تیری را در کمانش گذاشت و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد. تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد.

هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل، دستور داد که چون خدای دیوانگی چشم خدای عشق را کور کرده است، پس خودش هم باید تا ابد عصا کش خدای عشق شود. از آن زمان به بعد عشق هر کجا می‌خواهد برود جنون دستش را می‌گیرد و راهنمایی‌اش می‌کند.

به همین دلیل است که می‌گویند عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون می‌شود. پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که می‌بینید ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد.

بعدها رومیان باستان آیین و اسطوره های یونانیان را پذیرفتند  و تنها نام خدایانشان را عوض کردند. در افسانه‌های روم باستان زئوس را ژوپیتر، خدای جنون را ارا و خدای عشق را ونوس می‌نامیدند.
در نتیجه به باور آنها ارای دیوانه چشم ونوس زیبا را کور کرد.

عشق واقعا جنون است اما اگر دو طرفه و واقعی باشد لذتی دارد که مپرس. ولی عشق یکطرفه انسان را پریشان و خوار و حقیر می‌کند.








نوشته شده در یکشنبه 89/4/13ساعت 2:20 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

<      1   2   3   4      >

Design By : Pichak