سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

افطار

چیست این آتش سوزنده که در جان من است ؟
چیست این درد جگر سوز ؟..که درمان من است ؟

از دل ای آفت جان صبر توقع داری
مگر این کافرِ دیوانه بفرمان من است

آنچه گفتند ز مجنون و پریشانی او
درغمت شمه ای ازحال پریشان من است

ماه را گفتم و خورشید وبخندید به ناز
کاین دو خود پرتوئی از چاک گریبان من است

عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست
این بهشتی است که درعالم امکان من است

آمد ورفت و دلم برد وکنون حاصلِ وصل
اشک گرمی است که بنشسته بدامان من است

کاش بی روی تو یک لحظه نمی رفت زعمر
ورنه این وصل که باز اول هجران من است

اندر این باغ بسی بلبل مست است عماد
داستانی است که او عاشق دستان من است

(عماد خراسانی)


نوشته شده در پنج شنبه 90/8/19ساعت 3:23 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

عیبم مکن ای دوست اگر زار بگریم
بگذار بگریم من و بگذار بگریم

بگذار که چون مرغ گرفتار بنالم
بگذار که چون کودک بیمار بگریم

می خوردنِ من بهر طرب نیست خدا را
حالی است که بی طعنه ی اغیار بگریم

تنها نه بحال خود از این مستیِ هر شب
بر حالت این مردم هشیار بگریم

برهر که در این دام مصیبت شده پابند
بر شاه و گدا، پیر وجوان ، زار بگریم

بر لاله ی نو سر زده از دامن هامون
بر غنچه ی نشکفته گلزار بگریم

زین عهد و وفائی که جهانراست هر آن کو
بگذاشته لب بر لب دلدار بگریم

این کاسه ی سرها همه خاک است بفردا
بگذار که با زمزمه ی تار بگریم

جا دارد اگر تابصف حشر عمادا
پبوسته از این بخت نگونساز بگریم


(عماد خراسانی)


نوشته شده در پنج شنبه 90/8/19ساعت 3:17 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |


ما عاشقیم و خوشتر از این کار، کار نیست
یعنی به کارهای دگر اعتبار نیست

دانی بهشت چیست که داریم انتظار؟
جز ماهتاب و باده و آغوش یار نیست

فصل بهار، فصل جنون است و این سه ماه
هر کس که مست نیست یقین هوشیار نیست

سنجیده ایم ما، به جز از موی و روی یار
حاصل ز رفت و آمد لیل و نهار نیست

خندید صبح بر من و بر انتظار من
زین بیشتر ز خوی تواَم انتظار نیست

دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود
اما چه سود زانکه به یک گل بهار نیست

فرهاد یاد باد که چون داستانِ او
شیرین حکایتی ز کسی یادگار نیست

ناصح مکن حدیث که صبر اختیار کن
ما را به عشق یار ز خویش اختیار نیست

برخیز دلبرا که در آغوش هم شویم
کان یار، یار نیست که اندر کنار نیست

امید شیخ بسته به تسبیح و خرقه است
گویا به عفو و لطف تو امیدوار نیست

بر ما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش
صیادِ من، بهار که فصل شکار نیست!!..

(عماد خراسانی)


نوشته شده در پنج شنبه 90/8/19ساعت 2:57 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

دلم آشفته ی آن مایه ی ناز است هنوز
مرغِ پرسوخته در پنجه ی باز است هنوز

جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسید
دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز

گرچه بیگانه زخود گشتم و دیوانه زعشق
یار عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز

خاک گردیدم و بر آتش من آب نزد
غافل از حسرت اربابِ نیاز است هنوز

گرچه هر لحظه مدد می دهدم چشم پرآب
دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز

گر چه رفتی، زدلم حسرت روی تو نرفت
قصه ما دو سه دیوانه دراز است هنوز

گر چه رفتی، زدلم حسرت روی تو نرفت
در ِ این خانه به امید تو باز است هنوز

این چه سوداست عماداکه تو در سر داری؟
وین چه سوزی است که در پرده ساز است هنوز

(عماد خراسانی) 


نوشته شده در پنج شنبه 90/8/19ساعت 2:29 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

اهل گردم ،دل دیوانه اگر بگذارد
نخورم می ، غم جانانه اگر بگذارد

گوشه ای گیرم و فارغ ز شر و شور شوم
حسرت گوشهء میخانه اگر بگذارد

عهد کردم نشوم همدم پیمان شکنان
هوس گردش پیمانه اگر بگذارد

معتقد گردم و پابند و ز حسرت برهم
حیرت این همه افسانه اگر بگذارد

همچو زاهد طلبم صحبت حوران بهشت
یاد آن نرگس مستانه اگر بگذارد

شمع می خواست نسوزد کسی از آتش او
لیک پروانه ی دیوانه اگر بگذارد

شیخ هم رشته ی گیسوی بتان دارد دوست
هوس سبحه ی صد دانه اگر بگذارد

دگر از اهل شدن کار تو بگذشت عماد
چند گویی دلِ دیوانه اگر بگذارد؟!!

(عماد خراسانی)


نوشته شده در پنج شنبه 90/8/19ساعت 2:19 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است
حرم ودیر یکی، سبحه و پیمانه یکی است

این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است
گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکی است

هر کسی قصه ی شوقش به زبانی خواند
چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکی است

این همه شکوه ز سودای گرفتاران است
ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکی است

ره هر کس به فسونی زده آن شوخ اَر نه
گریه ی نیمه شب و خنده ی مستانه یکی است

گر زمن پرسی از آن لطف که من می دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یکی است

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند
بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکی است

عشق آتش بُوَد و خانه خرابی دارد
پیش آتش دلِ شمع وپرِ پروانه یکی است

گر به سر حد جنونت ببرد عشق.. عماد
بی وفایی و وفاداریِ جانانه یکی است

(عماد خراسانی) 


نوشته شده در پنج شنبه 90/8/19ساعت 2:11 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

نه به دل شوری و شوقی نه به سر مانده هوایی
تو هم ای مرگ مگر مرده ای ای داد، کجایی؟

هر چه خواهم که سر خویش کنم گرم به کاری
گل به چشمم گل آتش شود و باده بلایی

مرگ از من چه بگیرد به جز از رنج و اسارت
غم طوفان چه خورد مرغک بی برگ و نوایی

هیچ کس نیست در این دشت مگر کوه که آن هم
انعکاس غم ما هست گرش هست صدایی

باده و مطرب و گل نیک بود لیک عزیزان
بهر هجران که شنیده است به جزمرگ دوایی

ماکه رفتیم به دریای غم و باده ولی نیست
این همه جور سزای دل پرخون ز وفایی

جمله چون است و چرا هر ورق از دفتر هستی
باز گویند که ما را نرسد چون و چرایی

هر چه کردم که بدانم چه سبب گشت غمش را
نه من و نی دل و نی عقل رسیدیم به جایی

بندگی گر چه نکرد است عمادت تو خدا باش
که ستم نیست به نا کام خوش از کامروایی

(عماد خراسانی) 


نوشته شده در پنج شنبه 90/8/19ساعت 2:1 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |


Design By : Pichak