سفارش تبلیغ
صبا

افطار

 

 

بـرگشته ام بی آن که دستی بـر سرم بـاشد
 بـرگشتـه ام بی آن که شوقی در پـرم باشد
 
بـا مـن بـمـان در ایـن بِـلا تکلـیـفِ تـنـهایی
شـایـد کـه ایـنـجـا ایـستــگاه آخــرم بـاشــد
 
بــاور نـــدارم تـهـــمتِ قـقـنـوس بـــودن را
 حـتـی اگـر قـقـنـوس در خـاکستـرم بـاشــد
 
من یک غزل خوانم که می خـواهم نگاه تـو
در کـوره راه شـاعـری روشنــگرم بــاشــد
 
پـیـکـر تــراشِ چـیــره دســتِ آرزوهــامــی
بـایـد کـه نـقـش تــیـشه ات بـر پیـکرم بـاشد
 
می خوانـمـت بر ساحل دریا ؛ چو می خواهم
دریــا گــــواهِ حـسـرتِ پــهـــنــاورم بـاشــد


نوشته شده در پنج شنبه 91/7/27ساعت 1:25 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

 

کجاست خانه ی من؟ هر چه هست اینجا نیست
یکی به ماه بگوید که راه پیدا نیست

غریب نیست به چشم من آسمان و زمین
ولی نه ...شهر و دیار من این طرف­ها نیست

نشسته گرد سفر روی شانه ی روحم
رفیقِ راه من این جسم بی سر و پا نیست

تمام شهر به تعبیر خواب سرگرمند
کسی معبر بیداری من اما نیست

کسی نگفت سؤال جوابهایم را
به جمله ها خبری از چرا و آیا نیست

ز ریگ ریگِ بیابان شنیده زخم زبان
حریف دردِ دلِ رود غیر دریا نیست

 


نوشته شده در چهارشنبه 91/7/26ساعت 1:40 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

 

گله دارم گله از نحسیِ اقبالِ خودم
می دَوَم پشت سر مرگ به دنبالِ خودم


من شمردم به سر انگشتِ خودم سی سال است

داده ام وعده ی امسال به هر سالِ خودم


چون کلافی که به دندان گره اش باز نشد
چشمت انداخت مرا باز به چنگالِ خودم

هیچکس بیشتر از من به خودم راست نگفت

شده ام آینه ی عبرت امثالِ خودم


سایه ی ظهرِ تموزم که به هر جا رفتم

شدم از چرخش خورشید ؛ لگد مالِ خودم


دور تادور مرا این همه دیوار گرفت

کاش یک پنجره هم بود فقط مالِ خودم


آرزوهایم اگر دورتر از دست من است

میکشم منت پرواز هم از بالِ خودم

توبه از عشق مکافات خودش را دارد
این منم .. من که شدم باعث اغفالِ خودم

نوشته شده در سه شنبه 91/7/25ساعت 1:44 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |


با این که می دانم نمی آیی  ولی هر صبح
با عشق دیدار تو بر می خیزم از بستر

پیراهنی از جنس احساس تو می پوشم

شالی به رنگ چشمهایت می کنم بر سر

می ایستم در آینه ، می بینمت هر روز
می خندی و حال و هوایم می شود بهتر

می خندی و می گریم و آرام می گویم :
بی تو چگونه زنده باشم من ؟؟ بگو دیگر !!!

من در خیالم با تو عمری زندگی کردم
من در خیالم بودنت را کرده ام باور

هر شب میان خوابهایم از لبان تو
زیباترین لبخندها را کرده ام نوبر

در عشق بازی در خیالم با تو فهمیدم
گرمای آغوش تو یعنی اوجِ شهریور

سخت است باور کردنش اما به غیر از تو
راهی ندارد رو  به دنیایم کسی دیگر

سخت است بی تو ؛ با تو تنها زندگی کردن
این انتظارِ کهنه من را می کشد آخر ...

نوشته شده در دوشنبه 91/7/24ساعت 1:19 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 


منم... شکسته ترین نو عروس آبادی
تویی که گرم تر از روزهای مردادی

چه کودکانه مرا مثل بادبادک ها
در آسمان خودت دست بادها دادی

لباس بخت مرا با سکوت می دوزند
شنیده ام که فقط از ندیدنم شادی

انارهای شکسته شبیه قلب منند

ببین که روی زمین دانه دانه افتادی

به انتهای جهان می رسد صدای دلم

نشسته کنج گلویم هنوز فریادی

که دارد از ته دل جار می زند شب و روز

تو را که مثل همان برگ رفته بر بادی

به ساحلت نرسید آن عروس دریایی

ولی به قصر خیالش تو شاه دامادی

دلم خوش است که پابند شاخه ها نشدی

برو قناری من ! تا همیشه آزادی

 

 

 


نوشته شده در یکشنبه 91/7/23ساعت 12:51 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |



آدمی دیوانه چون من یار می خواهد چه کار؟!
این سر بی عقل من دستار می خواهد چه کار؟!

شعر خود را از تمام شهر پنهان کرده ام
یوسف بی مشتری بازار میخواهد چه کار؟!

هرکسی در خود فرو رفته ست دستش را نگیر!

کشتی مغروق سکاندار میخواهد چه کار؟!

نقشه هایم یک به یک از دیگری ناکام تر!
این شکست مستمر آمار میخواهد چه کار؟!

در زمان جنگ؛ دشمن زود اشغالش کند -
شهر مرزی جاده ی هموار می خواهد چه کار ؟!


کاش عمر آدمی با مرگ پایان میگرفت
مردن تدریجی ام تکرار می خواهد چه کار؟ !

بعداز این لطفی ندارد حکمرانی بر دلم!
شهر ویران گشته فرماندار می خواهد چه کار ؟!

 


نوشته شده در جمعه 91/7/21ساعت 1:56 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

 

چـــه وقت گــــل کند آیا شکوفه های تنت
چه قدر مانده که دستم رسد به پیرهنت ؟

چگــونه صبــر کنــم تا کـــه باز برچینــم
شکوفه ی غزل از گیسوان پر شکنت

غمـی نجیب نهفته ست در دلم که مرا
رها نمی کند احساس دوست داشتنت

تو آن دقایق شیرین خاطرات منی
ببر مـرا بــه تماشای باغ نسترنت

تمام شهر به تایید من بپا خیزند
اگـــر دقیـــق ببینند از نگاه منت

چگونه با تـــو بجوشــــم؟چگــونه دل بدهم ؟
منی که این همه می ترسم از جدا شدنت

 

 


نوشته شده در دوشنبه 91/7/17ساعت 11:22 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

 


این قلب را از عشــقِ تــو سرشــار خواهم کرد
در راهِ عشقـــت خویــش را ایــثـــار خواهم کرد

یـک بار اگــر حرفـــی سِــوای عشـق گفتم من
تا زنــده ام ایــن حــرف را انـکــــــار خواهم کرد

تـا لایــقِ دیــــــدارِ رخــســــــارِ تــو گـــردم بــاز
آیـیـنــــــه ام را پــــاک از زنــگــــــار خواهم کرد

من دیدگانـــت را نگــــه کردم، ولـــی کـــم بود
گـــر باز فرصــت شد نگه بسیـــــار خواهم کرد

حتی اگر صـــد ســـال باشــــد عمرِ من، آن را
تعویــض با یـک لحظــه از دیــــــدار خواهم کرد

گفتم به دنیا::«عاشقش هستم»؛ جوابـم داد:
«از خوابِ شیرین من تو را بیدار خواهـــم کرد»

دنیا اگر بر عشقِ من شوریده، باکـــی نیسـت
من یـــک تنـــه با لشگـــرش پیکـار خواهم کرد

گفتنــد و گفتــی اختیارست این جـهــــان، اما
چون عشق آمد، حملِ بر اجبــــــار خواهم کرد

هر چند «دلتــــنــگِ تــواَم» را گفتـه ام صد بار
من باز هـــم این جملـــــه را تکـرار خواهم کرد

امــــا اگـــــر بـــا دیدنـــــــم آزار مـــی بینــــی
دل را به «بی تو سوخـتـــن» وادار خواهم کرد

ناچیــز بود از دیدنــت سهمـم ، ملالی نیست
من قلـب را دلخوش به این مقـدار خواهم کرد

مثــلِ اسیــری مانــده در سلـــولِ تنهــــایــی
مــن دردِ دل با سقـــف و با دیـوار خواهم کرد

گر حالِ من اینگونه خواهی مـی پذیرم ، لیک
نفریــن بر ایــن تقدیـــرِ لاکــردار خواهم کرد...

 


نوشته شده در یکشنبه 91/6/19ساعت 2:19 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

وقت وداع دیده به رویش دچارتر
من بی قرار بودم و او بی قرارتر

نام تو را به کوه اگر کنده ام ، خطاست
عشقی و بر کتیبه ی دل ماندگارتر

هر سو که گم شدند تو را یافتند و باز
از بی شمار گمشدگان بی شمارتر

عمری مرا هوای غمت پرورانده است
پروردگارتر شو... پروردگارتر

بر من خیالت از همه سو راه بسته است
دل بسته ام به پر زدنی بی حصارتر

هر چند همنشینی ما آب و آتش است
ای کاش می نشست کمی در کنارتر

 


نوشته شده در جمعه 91/3/12ساعت 2:38 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

خدا می خواست در چشمان من زیبا ترین باشی
شرابی در نگاهت ریخت تا گیرا ترین باشی

نمی گنجید روح سرکشت در تنگنای تن
دلت را وسعتی بخشید تا دریا ترین باشی

تو را شاعر، تو را عاشق پدید آورد و قسمت بود
که در شمسی ترین منظومه مولانا ترین باشی

مقدر بود خاکستر شود زهد دروغینم
تو را آموخت همچون شعله بی پروا ترین باشی

خدا تنهای تنها بود و در تنهایی پاکش
تو را تنها پدید آورد تا تنها ترین باشی

خدا وقتی تو را می آفرید از جنس لیلاها
گمان هرگز نمی بردم که واویلا ترین باشی
!!

 


نوشته شده در جمعه 91/3/12ساعت 2:34 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

   1   2   3   4   5      >

Design By : Pichak