سفارش تبلیغ
صبا

افطار

 

باور نداشتم که چنین واگذاری اَم
در موج خیز ِ حادثه، تنها گذاری اَم

آمد بهار و عید گذشت و نخواستی
یک دم قدم به چشم گهرزا گذاری اَم

چون سبزه ی دمیده به سحرای دوردست
بختم نداده ره که به سر، پا گذاری اَم

خونم خورند با همه گردنکشی، کسان
گر در بساط غیر چو مینا گذاری اَم

هر کس، نسیم وار، ز شاخم نصیب خواست
تا چند، چون شکوفه، به یغما گذاری اَم

عمری گذاشتی به دلم داغ غم، بیا
تا داغ بوسه نیز به سیما گذاری اَم

با آن که همچو جام شکستم به بزم تو
باور نداشتم که چنین واگذاری اَم

 

(سیمین بهبهانی)



با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام
پنهان ز چشم ها به کناری نشسته ام

تا شهسوارِ من رسد و خیزم از پِیش
در پیش راه او چو غباری نشسته ام

نازک تنم، ولی نه چو گل های بامداد
گرد غمم، به چهره ی یاری نشسته ام

گر خوب و گر نه خوب؟ نوازشگرم تویی
چون نغمه ی نهفته به تاری نشسته ام

اشک سیاه شِکوه ز شب های دوریم
بر نوک کلک نامه نگاری نشسته ام

در چشم تو سیاهی بخت من اوفتاد
در پیش روی اینه داری نشسته ام

با خون دل خیال ترا نقش می کنم
تا باور آیدت که به کاری نشسته ام


(سیمین بهبهانی)



شوریده ی آزرده دل ِ بی سر و پا من
در شهرِ شما عاشق انگشت نما من

دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست
جانا، به خدا من... به خدا من... به خدا من

شاه ِ‌همه خوبان سخنگوی غزل ساز
اما به در خانه ی عشق تو گدا من

یک دم، نه به یاد من و رنجوری ی ِ من تو
یک عمر، گرفتار به زنجیر وفا من

ای شیر شکاران سیه موی سیه چشم!
آهوی گرفتار به زندان شما من

آن روح پریشان سفرجوی جهانگرد
همراه به هر قافله چون بانگ درا، من

تا بیشتر از غم، دل دیوانه بسوزد
برداشته شب تا به سحر دست دعا من

"سیمین"! طلب یاری اَم از دوست خطا بود:
ای بی دلِ آشفته! کجا دوست؟ کجا من؟


(سیمین بهبهانی)




نوشته شده در جمعه 91/10/29ساعت 8:39 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

امشب به لوح خاطر مغشوشم
یادی از آن گذشته ی دور اید
 از قصه های دایه به یاد من
افسانه یی ز سنگ صبور اید
زان دختری که قصه ی نکامی
 بر سنگ سخت تیره فرو می خواند
 یاران دل سیاه ، کم از سنگند
زین رو فسانه ،‌ در بر او می خواند
لیکن مرا چو دختر پندارم
هم صحبتی و سنگ صبوری نیست
سنگ صبور پیشکش دوران
سنگ سیاه خانه ی گوری نیست
یاری چه چشم دارم از این یاران ؟
کاینان هزار صورت و صد رنگند
در روی من به یاوریم کوشند
پنهان ز من ،‌ به خصم هماهنگند
 اشکم ز دیده رفت و نمی دانم
 کاین اشک ها نثار که می باید
 وین نیمه جان خسته ز ناکامی
 بر لب به انتظار که می باید

(سیمین بهبهانی) 



نوشته شده در یکشنبه 90/2/11ساعت 1:46 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

یارب مرا یاری بده، تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم زجرش دهم، خوارش کنم زارش کنم

از بوسه های آتشین، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری
از رشک، آزارش دهم، وزغصه بیمارش کنم

بندی بپایش افکنم، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم

گوید مَیفزا قهر خود، گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه یی، چابک تر از پروانه یی
رقصم بر ِ بیگانه یی، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم

گیسوی خود افشان کنم، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگند ها، بار دگر یارش کنم

چون یار شد بار دگر، کوشم به آزارِ دگر
تا این دل دیوانه را، راضی ز آزارش کنم

(سیمین بهبهانی)


نوشته شده در دوشنبه 90/2/5ساعت 12:48 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |


Design By : Pichak