سفارش تبلیغ
صبا

افطار

 


خبرت هست؟!! که بی روی تو آرامم نیست
طاقتِ بار فراق این همه ایّامم نیست

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد
سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

میل آن دانه ی خالم نظری بیش نبود
چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن
بامدادت که نبینم طمع شامم نیست

چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم
به همین دیده سر دیدنِ اقوامم نیست

نازنینا مکن آن جور که کافر نکند
ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف
من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم
بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

به خدا و به سراپای تو کز دوستی اَت
خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی
به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

"سعدیا " نامتناسب حیوانی باشد
هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست


(سعدی)


ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست

خلق را بیدار باید بود؛ از آبِ چشم من
وین عجب  کآن وقت می‌گریم که کس بیدار نیست

نوکِ مژگانم به سرخی بر بیاضِ روی زرد
قصه ی دل می‌نویسد ،حاجت گفتار نیست

بی‌دلان را عیب کردم لاجرم بی‌دل شدم
آن گنه را این عقوبت همچنان بسیار نیست

ای نسیم صبح اگر باز اتفاقی افتدت
آفرین گویی بر آن حضرت که ما را بار نیست

بارها روی از پریشانی به دیوار آورم
ور غم دل با کسی گویم به از دیوار نیست

ما زبان اندرکشیدیم از حدیث خَلق و روی
گر حدیثی هست با یارست و با اغیار نیست

قادری بر هر چه می‌خواهی مگر آزار من
زان که گر شمشیر بر فرقم نهی آزار نیست

احتمال نیش کردن واجبست از بهر نوش
حملِ کوه بیستون بر یاد شیرین بار نیست

سرو را مانی ولیکن سرو را رفتار نه
ماه را مانی ولیکن ماه را گفتار نیست

گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن
بدر بی نقصان و- زر بی عیب و -گل بی خار نیست

لوحش الله از قد و بالای آن سرو سهی
زان که همتایش به زیر گنبد دوار نیست

دوستان گویند" سعدی" خیمه بر گلزار زن
من گلی را دوست می‌دارم که در گلزار نیست


(سعدی)


مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست
هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست

چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم
که یاد می‌نکند عهد آشیان ای دوست

گرم تو در نگشایی کجا توانم رفت
به راستان که بمیرم بر آستان ای دوست

دلی شکسته و جانی نهاده بر کفِ دست
بگو بیار که گویم بگیر هان ای دوست

تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود
هنوز مهر تو باشد در استخوان ای دوست

جفا مکن که بزرگان به خرده‌ای ز رهی
چنین سبک ننشینند و سرگران ای دوست

به لطف اگر بخوری خون من روا باشد
به قهرم از نظر خویشتن مران ای دوست

مناسب لبِ لعلت حدیث بایستی
جواب تلخ بدیعست از آن دهان ای دوست

مرا رضای تو باید نه زندگانی خویش
اگر مراد تو قتلست وارهان ای دوست

که گفت "سعدی" از آسیبِ عشق بگریزد
به دوستی که غلط می‌برد گمان ای دوست

که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار
ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست


(سعدی)


عیب یاران و دوستان هنرست
سخن دشمنان نه معتبرست

مهرِ مهر از درون ما نرود
ای برادر که نقش بر حجرست

چه توان گفت در لطافت دوست
هر چه گویم از آن لطیفترست

آن که منظورِ دیده و دل ماست
نتوان گفت شمس یا قمرست

هر کسی گو به حال خود باشد
ای برادر که حال ما دگرست

تو که در خواب بوده‌ای همه شب
چه نصیبت ز بلبل سحرست

آدمی را که جانِ معنی نیست
در حقیقت درختِ بی‌ثمرست

ما پراکندگانِ مجموعیم
یار ما غایبست و در نظرست

برگِ تر خشک می‌شود به زمان
برگِ چشمان ما همیشه ترست

جان شیرین فدای صحبت یار
شرم دارم که نیک مختصرست

این قدر دون قدر اوست ولیک
حد امکان ما همین قدرست

پرده بر خود نمی‌توان پوشید
ای برادر که عشق پرده درست

"سعدی" از بارگاه قربت دوست
تا خبر یافتست بی‌خبرست

ما سر اینک نهاده‌ایم به طوع
تا خداوندگار را چه سرست


(سعدی)


نوشته شده در یکشنبه 91/11/1ساعت 1:11 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |


تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی
مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی

بنای مهر نمودی که پایدار نماند
مرا به بند ببستی خود از کمند بجستی

دلم شکستی و رفتی خلاف شرط مودت
به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی

چراغ چون تو نباشد به هیچ خانه ولیکن
کس این سرای نبندد در این چنین که تو بستی

گرم عذاب نمایی به داغ و درد جدایی
شکنجه صبر ندارم بریز خونم و رستی

بیا که ما سر هستی و کبریا و رعونت
به زیر پای نهادیم و پای بر سر هستی

گرت به گوشه ی چشمی نظر بود به اسیران
دوای درد من اول که بی‌گناه بخستی

هر آن کست که ببیند روا بود که بگوید
که من بهشت بدیدم به راستی و درستی

گرت کسی بپرستد ملامتش نکنم من
تو هم در آینه بنگر که خویشتن بپرستی

عجب مدار که "سعدی" به یاد دوست بنالد
که عشق موجب شوقست و خمر علت مستی


(سعدی)


دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را
تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود
کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را

وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او
تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را

گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم
جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را

کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
بر زمستان صبر باید طالب نوروز را

عاقلانِ خوشه چین از سرّ لیلی غافلند
این کرامت نیست جز مجنونِ خرمن سوز را

عاشقانِ دین و دنیاباز را خاصیتیست
کان نباشد زاهدانِ مال و جاه اندوز را

دیگری را در کمند آور که ما خود بنده‌ایم
ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را

"سعدیا" دی رفت و فردا همچنان موجود نیست
در میانِ این و آن فرصت شمار امروز را


(سعدی)


اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را

بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنی یار سروبالا را؟

شمایلی که در اوصاف حسنِ ترکیبش
مجال نطق نماند زبان گویا را

که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد؟!
خطا بود که نبینند روی زیبا را

به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوقِ ارادت خورم که حلوا را

کسی ملامت وامق کند به نادانی
حبیب من که ندیدست روی عذرا را

گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری
نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را

نگفتمت که به یغما رود دلت "سعدی"
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را

هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را


(سعدی)



 


نوشته شده در جمعه 91/10/29ساعت 12:49 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست

روا بود که چنین بی حساب دل ببری؟
مکن که مظلمه ی خلق را جزایی هست

توانگران را عیبی نباشد ار وقتی
نظر کنند که در کوی ما گدایی هست

به کام دشمن و بیگانه رفت چندین روز
ز دوستان نشنیدم که آشنایی هست

کسی نماند که بر درد من نبخشاید
کسی نگفت که بیرون از این دوایی هست

هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی
ازین طرف که منم همچنان صفایی هست

بکام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید
وگر به کام رسد ، همچنان رجائی هست

به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت
هنوز جهل مصور که کیمیائی هست

به جان دوست که در اعتقاد سعدی نیست
که در جهان بجز از کوی دوست جایی هست

(سعدی)


نوشته شده در چهارشنبه 91/7/19ساعت 12:21 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |


Design By : Pichak