سفارش تبلیغ
صبا

افطار

 

 آدم وقتی فقیر میشه
خوبی هاش هم حقیر میشه!
اما کسی که "زور" داره یا "زر" داره،
هنر می بینن "عیب" هاشو
"حرف حسابی" می شنوند " چرند" هاشو
"آروغ های بی جا و نفرت بار" شو، فلسفه و دانش و دین می فهمند!

حتی " شوخی های خنک و بی ربط" او از خنده حضّار را روده بر می کنه!

ملت ها هم همینجورند!

روزی که ما مسلمان ها پول داشتیم، زور داشتیم،
استاد های دانشگاه های اسپانیا و ایتالیا، فیلسوف ها و دانشمند های اروپا
وقتی می خواستند درس بدهند قبا و لبّاده ی ملا های ما را به تن خود می کردند؛
یعنی که ما هم "بوعلی" و "رازی" و "غزالی" ایم!
همون که باز استاد های دانشگاه های ما امروز تو جشن ها می پوشند،
تا خود را به شکل استادهای دانشگاه های اسپانیا ، ایتالیا، فرانسه و انگلیس بیارایند !
یعنی که ما هم شبیه کانت و دکارتیم!
ببین که لباده های خودمان را هم باید از دست فرنگی ها به تن کنیم !
صنعتگرهای مسیحی در اروپا، تقلب که می کردند،
مارک "الله" را روی جنس های خودشان می زدند؛
یعنی که این ساخت اروپایی نیست،
کار بلخ و بخارا و طوس و ری و بغداد و شام و مصر و اسلامبول و قرناطه و قرطبه و اندلس است
حتی روی صلیب مارک "الله" می زدند!


جنگ های صلیبی که شد، آنها افتادند به جان ما، ما افتادیم به جان هم!
مسیحی ها و جهود ها یکی شدند ،مسلمانها صد تا :
سنی به جان شیعه ، شیعه به جان سنی، ترک به جان فارس،
عجم به جان عرب ، عرب به جان بربر، بربر به جان تاتار ...
باز هر کدام تو خودشان کشمکش، دشمنی، بد بینی ، جنگ و جدل:
حیدری و نعمتی، بالا سری و پایین سری، یکی شیخی یکی صوفی، یکی اُمّل یکی قرتی...

نقشه جهان را جلو خود بگذار.
از خلیج فارس یک خط بکش تا اسپانیا، از آنجا یک خط برو تا چین...
این مثلث میهن اسلام بود: یک ملت یک ایمان یک کتاب.
حالا؟
مسلمان های یک مذهب، یک زبان، یک محل،
توی یک مسجد هفت تا " نماز جماعت" می خوانند!
توی "برادران" جنگ هفتاد و دو ملت بر پا شد،
هر ملتی اسلام را رها کرد
رفت به سراغ قصه های مرده، خرابه های کهنه، استخوان های پوسیده ...
" خدا"
را از یاد بردند " خاک " را بجاش آوردند.
"توحید" توی کتابها مُرد، به شکل "کلمات" ؛
و "شرک" توی جامعه جان گرفت ؛ به شکل "طبقات".
دین فرقه فرقه شد و امت قوم قوم و ما قطعه قطعه،
و هر قطعه، لقمه ای چرب ، نرم ، راحت الحلقوم!

سر ما را به خاک بازی، به خون بازی ، فرقه سازی، دسته بندی؛
به جنگ های زر گری ،به بحث های بیخودی،
به حرفهای چرت و پرت، به فکرها و علم های پوک و پوچ ،
به عشق ها و کینه های بی ثمر، به گریه ها و ندبه های بی اثر،
به دشمن های عوضی، به خنده های الکی، بند کردند!
چشم ما را به لای لایی خواب کردند .
"فرنگی ها" هم مثل مغول ها :
"آمدند و سوختند و کشتند و بردند و ..."
اما نرفتند !

و ما، یا سرمان به خودمان بند بود و نخواستیم ببینیم،
یا به جان هم افتاده بودیم و نتوانستیم ببینیم،
و یا ااصلا بر گشته بودیم به عهد بوق!
به جستجوی قبرها، باد و بروت های استخوان های پوسیده !

"استخوان پوسیده ها" !
و نبودیم که ببینیم!
طلاهامان را بردند و ما را فرستادند دنبال "عصر طلائی"! - دنبال نخود سیاه!
ملیّت؟ نبش قبر ! مذهب؟ شب اول قبر !
حال؟ فراموشش کن! زندگی؟ ولش کن !...

1250 سال پیش، پدر شیمی قدیم "جابر"، در کلاس مسجد پیامبر،
نزد امام صادق، رئیس مذهب شیعه درس شیمی فرا میگرد،
و 1250 سال بعد، نزد پیروان پیامبر و شیعیان امام صادق،
درس شیمی در کلاس مدرسه حرام می‌شود!
1200 سال پیش، ما برای اولین بار در یک جامعه اروپایی-اندلس- بی‌سوادی را ریشه‌کن می‌کنیم،
و 1200 سال بعد، بی‌سوادی، جامعه ما را ریشه کن می‌کند!
800 سال پیش، اولین بار، دسته‌ای از جوانان ما، - «فِتیَة المُغَرَّبین» - آمریکا را کشف می‌کنند،
و 800 سال بعد، آمریکا پیر جوان ما را !! ...

آه چه بگویم!؟
آنها بیدار شدند و ما به خواب رفتیم،

مسیحی ها و جهود ها یکی شدند و ما صد تا،
آنها پولدار شدند و زور دار و ما فقیر و ضعیف!
و کار ما؟

یک دسته مان هنوز هم مشغول کشمکش های قدیم اند
و نفهمیده اند که در دنیا چه خبر شده است
یک دسته هم که فهمیده اند دنیا دست کیست،
نشسته اند و مثل میمون آدم ها را تماشا می کنند
و هر کار آنها می کنند این ها هم اداشان را در می آورند!
در چشم این ها فقط فرنگی ها آدم اند! آدم حسابی اند؛ چون فرنگی ها پول دارند، زور دارند.
ما ها دیگر فقیر شده ایم، خوبی هامان هم حقیر شده است!
آنها که پولدار شدند،عیب هاشان هم هنر شده !...

آنها می خواهند همه مان و همه چیزمان را "میمون" بار بیارند و "میمون وار" :
استادهامان را، شاعرهامان را ، بزرگ هامان را ،هنرمندهامان را ،فیلسوف هامان را،
زن هامان را ، مردهامان را ،زندگی ها مان را ،شهرهامان را، خانواده هامان را
و ... حتی بچه هامان را!
آنها فقط از یک چیز می ترسند از این می ترسند که ما دیگر از آنها " تقلید" نکنیم.
چطور می شود که از آنها تقلید نکنیم؟
کاری کنیم که بتوانیم خودمان "بفهمیم".
آنها فقط از "فهمیدن" می ترسند.
از " تن" تو - هر چقدر هم قوی بشی - ترسی ندارند.
از گاو که گنده تر نمیشی، می دوشنت !
از خر که قوی تر نمیشی، بارت می کنند!
از اسب که دونده تر نمیشی سوارت می شند!
آنها از " فکر " تو می ترسند.

اینه که بزرگ هایی که "فکر" دارند باید فقط به چیزهای بی‌خودی فکر کنند،
بچه‌ها را هم باید جوری بار بیارند که هر کاری یاد بگیرند و فقط و فقط بلد نباشند «فکر» کنند!
بچه‌هایی باشند نونوار ، تر و تمیز، چاق و چله‌، شاد و خندان، اما ... ببخشید!
از چه راه؟
از این را که که عقل بچه‌هامان را از سرشان به چشم‌شان بیارند!
چطوری؟ با روش آموزش و پرورش مدرن آمریکایی، سمعی و بصری!
یعنی باید چشمات فقط کار کند، یعنی باید گوشات فقط کار کند، چرا؟
برای اینکه آن چیزهایی را که پنهان می‌کنند و پنهانی می‌کنند نبینی،
برای اینکه آن کارهایی را که یواشکی و بی سروصدا می‌کنند، نشنوی.
و آنها هر چه می‌کنند، هر چه می‌آرند و می‌برند هم «پنهانی» است هم «بی‌صدا»!

اما بچه‌های ما گربه سیاه دزد را، که در شب بی‌تابش ماه، پر از زوزه ی روباه، از دیوار بالا میاد،
از پنجره تو میره، حتی از راه آبهای پوشیده و سوراخ های گرفته، دزدکی، یواشکی، تو میاد،
هم خودش رو تو شب سیاه رنگ سیاهشو  می‌بینن،
هم از میان زوزه ها صدای پای نرم بی‌ صداشو می‌شنون!

عقل فرنگی‌ به چشمشه، به گوششه، به پوستشه، تو مُخاط دماغشه، تو بزاق دهانشه!
چی می‌گم؟!
 علمش توی شکم است! هنرش زیر شکمش است!
عشقش فقط پرستش لذت است،
آزادیش فقط آزادی غارت است،
فقط زر را می‌شناسه، فقط زور را می‌فهمه، گرگ است، روبا است، موش است.
ماها را می‌خواد میش کنه: شیرمونو بدوشه، پشم مونو بچینه، پوستمونو بکنه،
دینمونو بگیره، دنیا مونو بچاپه، پیرامونو خواب کنه، جوونامونو خراب کنه،
زنامونو بی‌شرم کنه، مردامونو بی‌شرف کنه،
دخترامونو عروسک، پسرامونو مترسک،
بچه‌هامونو، بچه‌های خوشبختمون؛ نونوار، شیک و پیک، ترو تمیز،
چاق وچله، شوخ وشنگ، با تربیت، با ادب، اما چی؟ سمعی بصری!
حیوانها سمعی بصری بار میاند، فقط می‌توانند ببینند، بشنوند،

اما نه!
بچه‌های ما «می‌فهمند».

برق هوش را در چشم‌های تند بچه‌های برهنه‌ی حاشیه‌ی این کویر نمی‌بینی؟
آری، بچه‌های ما همه چیز را می‌فهمند.
جهان را ، همه چیز جهان را،
انسان را، همه چیز انسان را ،
حرکت همه چیز را،
پوچی را، معنی را، دنیا را، آخرت را،
برای خود را، برای خلق را، برای خدا را ...
                                                                      دکتر علی شریعتی


نوشته شده در شنبه 89/11/30ساعت 3:25 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

 
آدم وقتی فقیر میشه
خوبی هاش هم حقیر میشه!
اما کسی که "زور" داره یا "زر" داره،
هنر می بینن "عیب" هاشو
"حرف حسابی" می شنوند " چرند" هاشو 
"آروغ های بی جا و نفرت بار" شو، فلسفه و دانش و دین می فهمند!
حتی " شوخی های خنک و بی ربط" او از خنده حضّار را روده بر می کنه!
ملت ها هم همینجورند!
روزی که ما مسلمان ها پول داشتیم زور داشتیم،
استاد های دانشگاه های اسپانیا و ایتالیا، فیلسوف ها و دانشمند های اروپا
وقتی می خواستند درس بدهند قبا و لبّاده ی ملا های ما را به تن خود می کردند؛
یعنی که ما هم "بوعلی" و "رازی" و "غزالی" ایم!
همون که باز استاد های دانشگاه های ما امروز تو جشن ها می پوشند،
تا خود را به شکل استادهای دانشگاه  های اسپانیا ، ایتالیا، فرانسه و انگلیس بیارایند !
یعنی که ما هم شبیه کانت و دکارتیم!
ببین که لباده های خودمان را هم باید از دست فرنگی ها به تن کنیم !
صنعتگرهای مسیحی در اروپا، تقلب که می کردند مارک "الله" را روی
جنس های خودشان می زدند؛
یعنی که این ساخت اروپایی نیست،
کار بلخ و بخارا و طوس و ری و بغداد و شام و مصر و اسلامبول و قرناطه  و
قرطبه و اندلس است،
حتی روی صلیب مارک "الله" می زدند!
جنگ های صلیبی که شد، آنها افتادند به جان ما  ما افتادیم به جان هم!
مسیحی ها و جهود ها یکی شدند ،مسلمانها صد تا شدند: 
سنی به جان شیعه ، شیعه به جان سنی،  ترک به جان فارس،  
عجم به جان عرب ، عرب به جان بربر،   بربر به جان تاتار...
باز هر کدام تو خودشان کشمکش، دشمنی،  بد بینی ، جنگ و جدل:
حیدری و نعمتی، بالا سری و پایین سری، یکی شیخی یکی صوفی،
یکی اُمّل یکی قرتی...
"توحید" توی کتابها مُرد،بشکل "کلمات" ؛
نقشه جهان را جلو خود بگذار.
از خلیج فارس یک خط بکش تا اسپانیا، از آنجا یک خط برو تا چین... 
این مثلث میهن اسلام بود: یک ملت یک ایمان یک کتاب.
حالا؟
مسلمان های یک مذهب، یک زبان، یک محل،
توی یک مسجد هفت تا " نماز جماعت" می خوانند!
توی "برادران" جنگ هفتاد و دو ملت بر پا شد، هر ملتی اسلام را رها کرد
رفت به سراغ قصه های مرده، خرابه های کهنه، استخوان های پوسیده...
" خدا" را از یاد بردند " خاک " را بجاش آوردند.
 و "شرک" توی جامعه جان گرفت ؛ به شکل "طبقات".
 دین فرقه فرقه شد و امت قوم قوم و ما قطعه قطعه،
و هر قطعه، لقمه ای چرب ، نرم ، راحت الحلقوم!
سر ما را به خاک بازی، به خون بازی ، فرقه سازی، دسته بندی؛
به جنگ های زر گری ،به بحث های بیخودی، به حرفهای چرت و پرت،
به فکرها و علم های پوک و پوچ ، به عشق ها و کینه های بی ثمر،
به گریه ها و ندبه های بی اثر،به دشمن های عوضی، به خنده های الکی، بند کردند. 
چشم ما را به  لای لایی خواب کردند .
"فرنگی ها" هم مثل مغول ها :
"آمدند و سوختند و کشتند و بردند و ..."
اما نرفتند !
و ما، یا سرمان به خودمان بند بود و نخواستیم ببینیم،
یا به جان هم افتاده بودیم و نتوانستیم ببینیم،
و یا ااصلا بر گشته بودیم به عهد بوق! 
به جستجوی قبر ها، باد و بروت های استخوان های پوسیده !
"استخوان پوسیده ها" ! و نبودیم که ببینیم!
طلاهامان را بردند و مارا فرستادند دنبال "عصر طلائی"! -  دنبال نخود سیاه!
ملیّت؟ نبش قبر ! مذهب؟ شب اول قبر !
حال؟ فراموشش کن! زندگی؟ ولش کن !...
آنها بیدار شدند و ما به خواب رفتیم،
مسیحی ها و جهود ها یکی شدند و ما صد تا،
آنها پولدار شدند و زور دار و ما فقیر و ضعیف!
و کار ما؟
یک دسته مان هنوز هم مشغول کشمکش های قدیم اند
و نفهمیده اند که در دنیا چه خبر شده است ؛
یک دسته هم که فهمیده اند دنیا دست کیست،
نشسته اند و مثل میمون آدم ها را تماشا می کنند
و هر کار آنها می کنند این ها هم اداشان را در می آورند!
در چشم این ها فقط فرنگی ها آدم اند!
آدم حسابی اند چون فرنگی ها پول دارند، زور دارند.
ما ها دیگر فقیر شده ایم، خوبی هامان هم حقیر شده است!
آنها که پولدار شدند،عیب هاشان هم هنر شده !
آنها می خواهند همه مان و همه چیزمان را "میمون" بار بیارند و "میمون وار" :
استادهامان را،  شاعرهامان را ، بزرگ هامان را ،هنرمندهامان را ،فیلسوف هامان را،
زن هامان را ، مرد هامان را ،زندگی ها مان را  ،شهر هامان را، خانواده هامان را
و... حتی بچه هامان را!
آنها فقط از یک چیز می ترسند از این می ترسند که ما دیگر از آنها " تقلید" نکنیم.
چطور می شود که از آنها تقلید نکنیم؟
کاری کنیم که بتوانیم خودمان "بفهمیم".
آنها فقط از فهمیدن می ترسند.
از " تن" تو- هر چقدر هم قوی بشی- ترسی ندارند.
از گاو که گنده تر نمیشی،می دوشنت !
از خر که قوی تر نمیشی، بارت می کنند!
از اسب که دونده تر نمیشی سوارت می شند!
آنها از " فکر " تو می ترسند.

نوشته شده در شنبه 89/11/30ساعت 10:24 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

در نهان به آنانی دل می بندیم

که دوستمان ندارند ؛

در آشکار از آنانی که دوستمان دارند

غافلیم و شاید این است دلیل تنهایی مان.

(دکتر علی شریعتی)


نوشته شده در شنبه 89/5/2ساعت 3:17 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

(دکتر علی شریعتی)


نوشته شده در شنبه 89/5/2ساعت 2:57 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام

عشق به آزادی سختی جان دادن را

بر من هموار می سازد


مرا کسی نساخت خدا ساخت

نه آنچنان که کسی می خواست

که من کسی نداشتم

کسم خدا بود کس بی کسان

او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست

نه از من پرسید و نه از آن من دیگرم

من یک گل بی صاحب بودم

مرا از روح خود درآن دمید

و برروی خاک و در زیر آفتاب تنها رهایم کرد

” مرا به خودم واگذاشت “


نوشته شده در شنبه 89/5/2ساعت 12:52 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

ساعت ها را

بگذارید بخوابند،

بیهوده   زیستن   را

نیازی به شمردن

نیست.

 بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

من هم در این شهر غریبم

طوفانی نیز من را آواره کرده

مرا نیز در این بی آشیانی خویش شریک کنید

من نیز چون شما آشیانی ندارم

من نیز مرغ سرزمین گمشده ای هستم

پرستوی مسافری هستم

مرا نیز در این بی آشیانی خویش شریک کنید.


نوشته شده در شنبه 89/5/2ساعت 12:11 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

من اکنون احساس می کنم ،

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،

تنها مانده ام .

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.

و خود را می نگرم

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است :

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو این جا چه می کنی ؟

امروز به خودم گفتم :

من احساس می کنم ،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین .

(دکترعلی شریعتی)


نوشته شده در پنج شنبه 89/4/10ساعت 5:8 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم .

و چه سخت است .

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است ،

مثل تنها مردن !

(دکتر علی شریعتی)


نوشته شده در پنج شنبه 89/4/10ساعت 4:26 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

http://files.tabnak.com/pics/201003/201003211752414003.jpg

در این سال جدید

ای خداوند!

به علمای ما مسئولیت

وبه عوام ما علم

وبه دینداران ما دین

وبه مؤمنان ما روشنائی

وبه روشنفکران ما ایمان

وبه متعصبین ما فهم

وبه فهمیدگان ما تعصب

وبه زنان ما شعور

وبه مردان ما شرف

وبه پیران ما آگاهی

وبه جوانان ما اصالت

وبه اساتید ما عقیده

وبه دانشجویان ما نیز عقیده

وبه خفتگان ما بیداری وبه بیداران ما اراده

وبه نشستگان ما قیام

وبه خاموشان ما فریاد

وبه نویسندگان ما تعهد

وبه هنرمندان ما درد

وبه شاعران ما شعور

وبه محققان ما هدف

وبه مبلغان ما حقیقت

وبه حسودان ما شفا

وبه خودبینان ما انصاف

وبه فحاشان ما ادب

وبه فرقه های ما وحدت

وبه مردم ما خود آگاهی

وبه همه ملت ما ،همت تصمیم و استعداد فداکاری

وشایستگی نجات و عزت ببخش!

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com(دکتر علی شریعتی)بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com


نوشته شده در جمعه 89/1/6ساعت 12:45 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

                  بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com 
ای آزادی!
تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می‌ورزم، بی‌تو زندگی دشوار است، بی‌تو من هم نیستم، هستم، اما من نیستم، یک موجودی خواهم بود توخالی، پوک، سرگردان، بی‌امید، سرد، تلخ، بیزار، بدبین، کینه‌دار، عقده‌دار، بیتاب، بی‌روح، بی‌دل، بی‌روشنی، بی‌شیرینی، بی‌انتظار، بیهوده، منی بی تو یعنی هیچ!
ای آزادی!
من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می‌کشد بیزارم.

ای آزادی!
چه زندان‌ها برایت کشیده‌ام! و چه زندان‌ها خواهم کشید، چه شکنجه‌ها تحمل کرده‌ام، و چه شکنجه‌ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت. من پرورده‌ی آزادی‌ام، استادم علی است، مرد بی‌بیم و بی‌ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید. با من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی، چه می‌کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟

ای آزادی!
مرغک پر شکسته‌ی زیبای من، کاش می توانستم تو را از چنگ پاسداران وحشت، سازندگان شب و تاریکی و سرما، سازندگان دیوارها و مرزها و زندان‌ها و قلعه‌ها رهایت کنم، کاش قفس‌ات را می‌شکستم و در هوای پاک بی‌ابر بی‌غبار بامدادی پروازت می‌دادم، اما…دست‌های مرا نیز شکسته‌اند، زبانم را بریده‌اند، پاهایم را در غل و زنجیر کرده‌اند و چشمانم را نیز بسته‌اند.

ای آزادی!
مرا با تو سرشته‌اند، تو را در خویش، در آن صمیمی‌ترین و راستین‌ترین من خویش می‌یابم، احساس می‌کنم، عمق طعم تو را هر لحظه در خویش می‌چشم، بوی تو را همواره در فضای خلوت خویش می‌بویم، آوای زنگ‌دار و دل‌انگیزت را که به سایش بال‌های فرشته‌ای در دلِ ستاره‌زیر آسمان شب‌های تابستان کویر می‌ماند، همواره می‌شنوم.

ای آزادی!
آنگاه که خدا کالبدم را ساخت، تو را ای آزادی بجای روح در من دمید، و بدین گونه با تو زنده شدم، با تو دم زدم، با تو به جنبش آمدم، با تو دیدم و گفتم و شنفتم و حس کردم و فهمیدم و اندیشیدم…و تو ای روح گرفتار من! می‌دانی، می‌دانی که در همه‌ی آفرینش چه نیازی دشوارتر و دیوانه‌تر از نیاز کالبدی است به روحش؟ اما … تو را که میر‌غضب‌های استبداد، و فراشان خلافت از من باز گرفتند و مرا به "تنهایی دردمندم" تبعید کردند و به زنجیر بستند، چگونه می‌توانند از یکدیگر بگسلند، که نگاه را از چشم باز نمی‌توانند گرفت و چشم را از نگاهش باز نمی‌توانند گرفت و من ای آزادی! با تو می‌بینم.

ای آزادی!
کاش با تو زندگی می‌کردم، با تو جان می‌دادم، کاش در تو می‌دیدم، در تو دم می‌زدم، در تو می‌خفتم، بیدار می‌شدم، می‌نوشتم، می‌گفتم، حس می‌کردم، بودم.

ای آزادی!
به مهر تو پرورده‌ام، ای آزادی! قامت بلند و آزاد تو، مناره‌ی زیبای معبد من است. ای آزادی! کبوتران آزاد و رنگین تو، دوستان همراز و آشنای من‌اند، کبوتران صلح و آشتی‌اند، پیک‌های همه‌ی مژده‌ها و همه‌ی پیام‌های نوید و امید و نوازش من‌اند.

دکتر علی شریعتی (خودسازی انقلابی)بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com



نوشته شده در شنبه 88/11/24ساعت 1:39 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak