سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

افطار

 

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری، تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر ،بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را، بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم ،تو اشک مرا مانی

در سینه ی سوزانم، مستوری و مهجوری
در دیده  ی بیدارم، پیدایی و پنهانی

من زمزمه ی عودم، تو زمزمه پردازی
من سلسله  ی موجم ،تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت   دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی   دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو ، نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من ، نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت ، کو چشم رهی جویت ؟
روی از منِ سر گردان   شاید که نگردانی

(رهی معیری)


نوشته شده در پنج شنبه 91/10/28ساعت 9:48 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |


ساقی بده پیمانه ای    زآن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو، عاشق تر از پیشم کند

زان می که در شبهای غم؛ بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم، فارغ ز تشویشم کند

نور سحرگاهی دهد ،فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد ،سلطان درویشم کند

سوزد مرا ،سازد مرا، در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا ،بیگانه از خویشم کند

بستاند این سرو سهی ،سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را ،دور از بد اندیشم کند

(رهی معیری)


نوشته شده در پنج شنبه 91/10/28ساعت 9:41 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |


Design By : Pichak