سفارش تبلیغ
صبا

افطار

 
 
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال، نصیبی نمی برید از من

زمینِ سوخته ام نا امید و بی برکت
که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من

خزان به قیمت جان جار می زنید؛ اما
بهار را به پشیزی نمی خرید از من

شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه
عجیب نیست، کز اینسان مکدّرید از من

نه ؛ در تبری من نیز بیم رسوایی است
به لب مباد که نامی بیاورید از من

اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه، تیغ از شما ورید از من

چه پیک لایقِ پیغمبری به سوی شماست ؟
شما که قاصد صد شانه بر سریداز من

برایتان چه بگویم زیاده ،هستیِ من
شما که با غم من آشناترید از من
 
(حسین منزوی) 

نوشته شده در دوشنبه 90/2/5ساعت 12:13 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

محبوب من ! بعد از تو گیجم بی قرارم خالی ام منگم
بردار بستی از چه خواهد شد چه خواهم کرد آونگم

سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد
 لحن همایون تو می آید برون از ضرب و آهنگم

تو جرأت رو کردن خود را به من بخشیده ای ورنه
 آیینه ای پنهان درون خویشتن از وحشت سنگم

صلح است عشق اما اگر پای تو روزی در میان باشد
 با چنگ و با دندان برای حفظ تو با هر که می جنگم

خود را به سویت می کشانم گام گام و سنگ سنگ اما
توفان جدا می افکند با یک نهیب از تو به فرسنگم

 در اشک و در لبخند و سوک و سور رنگ اصلی ام عشق است
 من آسمانم در طلوع و در غروب آبی است پیرنگم

 از وقت و روز و فصل عصر و جمعه و پاییز دلتنگند
 و بی تو من مانند عصر جمعه ی پاییز دلتنگم

(حسین منزوی)


نوشته شده در دوشنبه 90/2/5ساعت 11:59 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

حرفی بزن جان آستین سوی تومی افشاندم
 چیزی بگو عشق از کمین بوی تو می باراندم
 
حرفی بزن چیزی بگو کاین بغض در من بشکند
 بغضی که دارد از درون دور از تو می ترکاندم

با من تو امروزی نئی تا از کئی ؟ می بینمش
 عشق است و با لالای تو گهواره می جنباندم

 وقتی اشارت از سر انگشت اهرم می کنی
 چون صخره ی کور و کری سوی تو می غلطاندم

 با چشم و دل چون سر کنم الا که در تملیک تو
 کاین زان تو می بیندم و آن زان تو می داندم

هم خود مگر برگیری ام از خاک و تا منزل بری
 وقتی که پای راهوار از کار در می ماندم
 
از تو چگونه بگسلم وقتی خیالت با دلم
 می پیچد و از هر طرف سوی تو می پیچاندم

 گرداب و ساحل هر چه ای حکم من سرگشته ای
 وقتی قضا از هر کجا سوی شما می راندم

 شور دل شوریده را من با چه بنشانم که عشق
 با هر چه پیشش می رسد ، سوی تو می شوراندم

(حسین منزوی)


نوشته شده در دوشنبه 90/2/5ساعت 11:28 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 ای دوست عشق را مشکن حیف از اوست ، دوست
 این شیشه را به سنگ مزن عمر من در اوست

 بار نخست نیست که با بار شیشه عشق
 از سنگلاخ می گذرد ، پس چه های و هوست ؟

تاری ز طره دادی امانت مرا شبی
 یعنی طناب دار تو زین رشته های موست

 یک گام دور گشتی و نزدیک تر شدی
 عشق است و هیچ سوی غریبش هزار سوست

 سرگشته چون من و تو در آیا و کاشکی
 صد پی خجسته گمشده ی این هزار توست

 ماهی شدن به هیچ نیرزد نهنگ باش
بگریز از این حقارت آرامشی که جوست

با گردباد باش که تا آسمان روی
 بالا پسند نیست نسیمی که هر زه پوست

 مرداب و صلح کاذب او ،غیر مرگ نیست
 خیزاب زندگی است همه گرچه تندخوست
 
با دیرو دوری از سفرش دل نمی کند
 مرغی که آستانه ی سیمرغش آرزوست

 تا همدم کسی نشود دم نمی زند
 نی ، کش هزار زمزمه پرداز در گلوست

(حسین منزوی)


نوشته شده در دوشنبه 90/2/5ساعت 11:14 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی

 تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است
 از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

 ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه
 از او و ما که منم تا من و شما که تویی

 تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
 چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی

 به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن
 قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی
 
به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سغر همه پایان آن خوشا که تویی

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
 کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی

 نهادم آینه ای پیش روی آینه ات
 جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

 تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
 نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی

 (حسین منزوی)


نوشته شده در دوشنبه 90/2/5ساعت 11:9 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

 

  

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم

 آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

 

 با آسمان مفاخره کردیم تا سحر

 او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

 

او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید

 من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

 

 تا کور سوی اخترکان بشکند همه

 از نام تو به بام افق ها ،‌ علم زدم

 

 با وامی از نگاه تو خورشید های شب

 نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

 

 هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود

 تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

 

 تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد

 شک از تو وام کردم و در باورم زدم

 

از شادی ام مپرس که من نیز در ازل

همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم

 

(حسین منزوی)

 


نوشته شده در سه شنبه 89/9/2ساعت 2:19 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

 

 

 

دیوانگی زین بیشتر ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان
 با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان

 در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو
 وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان

چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من
 ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان

 گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر
 عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان

 کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون
قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان !

 ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم
 روزی بیامیزیم اگر با یکدگر، دیوانه جان

تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونه شو
 دیوانه خود دیوانه دلدیوانه سر دیوانه جان
 
ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من
 دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان
 
هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد
 گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان

 یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر
 در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان

(حسین منزوی)


نوشته شده در دوشنبه 89/7/12ساعت 3:17 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

از شب گذشته ام همه بیدار خواب تو
 ظلمت شمار سرزدن آفتاب تو

جان تهی به راه نگاهت نهاده ام
 تا پر کنم هر اینه جام از شراب تو

گیسوی خود مگیر ز دستم که همچنان
من چنگ التجا زده ام در طناب تو 

 ای من تو را سپرده عنان ، در سکون نمان
 سویی بتاز تا بدوم در رکاب تو
 
یک بوسه یک نگاه از آن چشم و آن دهان
 اینک شراب ناب تو و شعر ناب تو
 
گر بین دیگران و تو پیش آیدم قیاس
دریای دیگری نه و آری سراب تو
 
جز عشق نیست خواندم و دیدم هزار بار
 واژه به واژه سطر به سطر کتاب تو
 
اینجاست منزلم که بسی جستم و نبود
 آبادی ای از آنسوی چشم خراب تو

(حسین منزوی)  


نوشته شده در یکشنبه 89/7/11ساعت 7:55 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
 این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو

 گیرم این باغ ، گُلاگُل بشکوفد رنگین
به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟

با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار
 من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو 

 به گل روی تواش در بگشایم ورنه
 نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو

گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است
 بازهم باز بهارش نشمارم بی تو

 با غمت صبر سپردم به قراری که اگر
 هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو

بی بهار است مرا شعر بهاری ،‌آری
 نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو
 
دل تنگم نگذارد که به الهام لبت
 غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

(حسین منزوی)


نوشته شده در یکشنبه 89/7/11ساعت 7:11 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

بارید صدای تو و گل کرد ترنم
 انبوه و درخشنده چنان خوشه ی انجم 

 تعبیر زمینی هم اگر خواسته باشی
 چون خوشه ی انجم نه که چون خوشه ی گندم

عشق از دل تردید بر آمد به تجلا
 چون دست تیقن ز گریبان توهم

 خورشید شدی سر زدی از خویش که من باز
 روشن شوم از ظلمت و پیدا شوم از گم

 آرامش مرداب به دریا نبرازد
زین بیشترم دم بده آری به تلاطم


 شوقی که سخن با تو بگویم ،‌ گذرم داد
موسای کلیمانه ز لکنت به تکلم

بسم الهت ای دوست بر آن غنچه که خنداند
 صد باغ گل از من به یکی نیمه تبسم

شعر آمد و بارید به همراه صدایت
 الهام به شکل غزلی یافت تجسم
 
دادم بده ای یار ! از آن پیش که شعرم
 با پیرهن کاغذی اید به تظلم 

(حسین منزوی)
  


نوشته شده در یکشنبه 89/7/11ساعت 6:27 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak