سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

افطار

 

خسته‌تر از پروانه
سالهاست
گٍردِ رؤیاهای سرخ باغچه‌ی خویش پر می زنم وُ
هنوز غربت تلخ همیشه را،
مزه می کنم
من خسته ام....
من خیسِ خستگی ام
بیا شانه هایت را
بالش خیلِ خستگی هایم کن
شاید شبی
زخمهایم را زمین بگذارم .


نوشته شده در پنج شنبه 91/7/20ساعت 2:21 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

من شهر را خوب بُلَدم!
خیال می‌کنی دلم را،
نابُلَد بایدها به شهر آورده‌ام وُ به کاهدان زده‌ام؟
تو راستی راستی هنوز باورت می‌شود
که در خلوتِ خیابانِ این شهرِ ناشلوغ
که عطرِ عابرانش بوی بن بست می‌دهد
هیچ نگاهی طعمِ دریا را به دهانم نمی‌ریزد،
دلم را گم می‌کنم؟
منی که دیوارهای این شهر را دریچه‌ام
پروانه‌هایش را مادر
و نمازِ سحرگاهِ هر روزم را
به زبانِ زمین پرواز می‌دهم


تو فکر می‌کنی هنوز
دلم را ناشتای نوازش
و نابُلَد بایدها به شهر کوچ داده‌ام وُ
راز بیقراری قاصدک‌ها را
حالیم نیست؟
نه عزیز دلم!
من شهر را خوب بلدم
حتا تمام دنیایی را که تو امروز
به صفحه‌ی مانیتورت می‌بینی
من درست در هفت سالگی
در دوزخِ دستهای خسته‌ی پدرم
و زخمِ کتف‌های مادرم فهمیدم
اما فقط می‌خواستم در کوله بار فردا و فرداهایم
بذری از اگر وُ … شاید وُ … نکاشته باشم
و گرنه
بلدٍ بایدهای شهر
عطشِ واژه‌هایم را
فرو نمی‌نشاند.

(بهمن قره داغی)


نوشته شده در شنبه 90/3/7ساعت 8:59 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

هیچت به هیچ کس شباهت نیست
نه بوی بابونه به بالایت پیداست
نه لبانت تر به طعم عاطفه
و نه حتا سهمی از سادگی به سیمایت سبز
اما انسانی ترین ترانه های آدمیان را مادر مانده ای
زبان تفاهم خدا و شیطان را به آستین داری
و تمام غربت خویش را مسافری
عجبا که سرخی سرد لبانت
لحظه های معصوم ِ مرا گریه می کنند

نمی دانم امروز چندم جهنم است
نعشِ دوازده ستاره بر دوش دارم
سیر از گرسنگی ام
و هی به تو می اندیشم
هنوز رد پاهایت را به سینه قاب کرده ام
شب ها دلتنگی هایم را خواب می بینم
امروز “حوصله ام ابری ست ”
خدا کند که ببارم.

(بهمن قره داغی)


نوشته شده در شنبه 90/3/7ساعت 1:26 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

 نمی بخشمت !
بجای آنکه در خلوتِ خویش
پیاله‌ی شرابِ شادی هایم را
شعر بریزی
و از شانه‌هایم تا آسمان بالا روی
دزدانه
با تسبیحِ تزویرِ خویش
کدام خدا را شیطان مانده ای
که تمامِ حقیقت مرا حقیر می کنی.

چطور ببخشمت !
وقتی از عطرِ عریانِ عاطفه ام
بویی به بالایت نمی بینم .
و هنوز
پیراهنِ رؤیاهایت بوی پریروز می دهند

چطور ببخشمت !
وقتی آهسته پا به خلوتِ خیالم می گذاری
تمام رؤیاهای روستائی ام را
رَم می دهی

نمی بخشمت،
مگر
حماقت خویش را
بر سنگ صداقتم بشکنی
و آیینه‌ای برایم بیاوری
تا تمامِ تنهایی هایم را
قسمت کنم .

  (بهمن قره داغی)


نوشته شده در دوشنبه 89/9/29ساعت 8:46 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

 

 

صدای سیاه زاغ وُ
جیغِ جماعتی جغد
و اعصاب ابری من .
دارم از خودم خالی می شوم
تف به سفره ای که سیرت نمی سازد
تا در پی نانی که سجده اش را نابلد می مانی
رجعتی به هر “رجاله ای” بری.
تف به خطی که بر پیشانی ام نشست
به گمانم سرنوشت تو را نیز
ازین پیشانی تراشیده باشند



ـ نه آقا این جار آن جماعت “سامی” ست
که بویی از باران و آهی از آیینه در بساط نداشتند
و بر بام باور ما خانه به خنجر ساختند
من تمام خودم را در دست هایم می کارم
فرداها به انگشتانم می رویند
و کوچه دوباره بوی نان و نوازش می گیرد
تنها حوصله می خواهد
حوصله
برو کتاب هایت را ورق بزن .

 (بهمن قره داغی)


نوشته شده در دوشنبه 89/9/29ساعت 8:15 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |


Design By : Pichak