سفارش تبلیغ
صبا

افطار

 

یکی از بهترین هدیه های زندگی اَم را از استادِ عزیزم گرفتم ♥ دیوان عماد خراسانی ♥

 

 


دلم آشفته ی آن مایه ی ناز است هنوز
مرغِ پرسوخته در پنجه ی باز است هنوز


جان به لب آمد و لب برلبِ جانان نرسید
دل به جان آمد و او برسرِ ناز است هنوز


گرچه بیگانه زخود گشتم و دیوانه زعشق

یار ؛ عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز


خاک گردیدم و بر آتشِ من آب نزد
 
غافل از حسرت اربابِ نیاز است هنوز

گرچه هر لحظه مدد می دهدم چشمِ پُرآب

دلِ سودا زده در سوز و گداز است هنوز


همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع

قصه ی ما دو سه دیوانه ، دراز است هنوز


گر چه رفتی، زدلم حسرت روی تو نرفت

در ِ این خانه به امّید تو باز است هنوز


این چه سوداست "عمادا" که تو در سر داری؟!

وین چه سوزی است که در پرده ساز است هنوز
!!..


(عماد خراسانی)



دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
از چه با دشمنِ جانم شده ام دوست ندانم ؟!

غمم این است که چون ماهِ نو انگشت نمایی

ورنه غم نیست که در عشقِ تو رسوایِ جهانم


دم به دم حلقه ی این دام شود تنگ تر و من
دست و پایی نزنم ؛ خود ز کمندت نرهانم

سرِ پُر شورِ مرا نِه ؛ شبی ای دوست به دامان

تو شوی فتنه ی سازِ دلم و سوز نهانم

سازِ بشکسته ام و طائرِ پر بسته نگارا

عجبی نیست که این گونه غم افزاست فغانم

نکته ی عشق ز من پرس به یک بوسه که دانی

پیرِ این دیر جهان مست کنم گر چه جوانم

سرو بودم ، سر زلف تو بپیچید سرم را

یاد باد آن همه آزادگی و تاب و توانم

آن لئیم است که چیزی دهد و باز ستاند

جان اگر نیز ستانی  ، ز تو من دل نستانم

گر ببینی تو هم آن چهره  ،به روزم بنشینی

نیم شب مست چو بر تخت خیالت بنشانم

که تو را دید که در حسرت دیدارِ دگر نیست ؟!!

"آری آنجا که عیان است چه حاجت به بیانم؟"


(عماد خراسانی)



قصر امید مرا شعله به دندانه رسید
باز دست که به گیسوی تو جز شانه رسید؟!

جان ز حسرت به لبم آمد و دل رفت  ز دست

ای خوش آن لب که دمی بر لبِ جانانه رسید

ناصحم گفت که : «فردوس به مستان ندهند»

گو به جنت نرسد هرکه به میخانه رسید

دستِ زاهد ز چه بوسیم که این دستِ تهی

نه به چنگ و نه به تار و نه به پیمانه رسید

گوهرِ مهر و وفا از دلِ ما باید جُست

دولتِ داشتن گنج   به ویرانه رسید

ماهِ من گفت شدم مست ز شعرت، چه عجب

امشبم گر به فلک نعره ی مستانه رسید

هیچ پروانه ندیده است ز نزدیکیِ شمع

آن چه از دوری تو بر منِ دیوانه رسید

او شبی سوخت، "عماد"ت همه شب می سوزد

بی جهت  شهرتِ این کار به پروانه رسید


(عماد خراسانی)


پای تا سر شوق و سر تا پا ؛ دل و جانم هنوز
جور با من کن ، که غم را مردِ  میدانم هنوز

آفتِ جانم چو بودی ، راحتِ جانم تو باش
گر چه سر تا پای دردم ، مردِ میدانم هنوز

جز هوایِ گیسویت در این سرِ شوریده نیست
میرود عمریّ و زین  سودا پریشانم هنوز

گفتمت یک شب :  پشیمانم ز محنتهای عشق!
زان پریشان گفته  عمری شد  پشیمانم هنوز

دورِ گردون عهدها بشکست و اُلفت ها گُسست
شُکرِ حق ، نشکسته با پیمانه   پیمانم   هنوز

سر نهادستم  همانجائی که باده خورده ام
خاکِ درگاه ِ تو و سر خیلِ مستانم هنوز

چشم دیوان گر نبیند خاتمِ عشقم ، چه باک
بویِ جان می آید از اوراقِ دیوانم هنوز


(عماد خراسانی)



گیرم گناه از من و گیرم خطا ز تو
کوته به بوسه عاقبت این ماجرا کنیم
دنیا وفا ندارد و ایّام اعتبار
عاشق نئیم و رند  ، بخود گر جفا کنیم


فصل بهار میگذرد ای بهارِ من
باز آ که سوخت طاقت و صبر و قرار من


(عماد خراسانی)


شب های ماهتاب است ، مخصوص یار دیدن
در پای دوست مردن ،  آبِ بقا چشیدن

عمریست چون کبوتر  دل میزنم به دامت
دارم هوس ببینم     دل روی دل طپیدن

دانی بُتا چه باشد کارِ دل از فراقت ؟
چون نرگست شدن مست ، چون ابرویت خمیدن

ای دل شکنج موئی داری اگر تمنّا
نازِ پری رُخان را باید بسی کشیدن

گر اتّفاق افتد ، لب بر لبی نهادن
سهل است عاشقان را جانها به لب رسیدن

ما را نمی نوازی ، گوئی غمین چرائیم؟!!
مرغِ شکسته پر را مشکل بُوَد پریدن

گفتم : همیشه ای ماه ، خواهم رُخت ببینم
گفتا : که ماه را هم ، نتوان همیشه دیدن

دنیا وفا ندارد ، ای لاله رخ وفا کن
چون لاله هم نباشد مارا دگر دمیدن

بَد دیده ایم بسیار  زین چرخِ مردم آزار
بود از هر آنچه دیدیم ، بدتر ؛ تو را ندیدن

تا چند در فراقت چون فاخته به کوکو ؟
تا کی سرود مستی از بلبلان شنیدن ؟

گر چون " عماد" باشی، دانی زبان بلبل
گل را هزار راز است  ،در پیرهن دریدن


(عماد خراسانی)


نوشته شده در شنبه 91/11/28ساعت 12:46 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

 

دلم از نرگس بیمارِ تو بیمارتر است
چاره کن درد کسی کز همه ناچارتر است

من بدین طالع برگشته چه خواهم کردن
که
ز مژگان سیاه تو نگونسارتر است

گر تواَش وعده ی  دیدار ندادی امشب
پس چرا دیده ی من از همه بیدارتر است؟!

طوطی ار پسته ی خندان تو بیند گوید
که
ز تنگ شکر این پسته شکربارتر است

هر گرفتار که در بند تو می‌نالد زار
می‌برد حسرت صیدی که گرفتارتر است

به هوای تو عزیزان همه خوارند، اما
گل به سودای رخت از همه کس خوارتر است

گر کشانند به یک سلسله طراران را
طره ی  پرشکنت از همه طرارتر است

گر نشانند به یک دایره عیّاران را
چشم مردم فکنت از همه عیّارتر است

گر گشایند بتان دفتر مکاری را
بت حیلت‌گر من از همه مکارتر است

عقل پرسید که : دشوارتر از کشتن چیست؟!
عشق فرمود : فراق از همه دشوارتر است

تیشه بر سر زد و پا از در شیرین نکشید
کوه‌کن بر در عشق از همه پادارتر است

در همه شهر ندیده‌ست کسی مستی من
زان که مست می عشق از همه هشیارتر است

دوش آن صف زده مژگان به "فروغی "می‌گفت:
که
دم خنجر شاه از همه خون‌خوارتر است


(فروغی بسطامی)

 


نوشته شده در یکشنبه 91/11/15ساعت 1:4 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

خوش می‌کشد بسوی تو این عشق سرکشم
گر از جفا رقیب نسازد مشوّشم

گه خال دانه می‌کشدم گه کمند زلف
چون صید ناتوان ز جفا در کشاکشم

از آب چشم و آتش دل بی تو هر زمان
گاهی در آب غوطه ور و گه در آتشم

گر صد رهم رقیب کشد از جفا هنوز
من با امید وصل تو با باده سرخوشم

از سیل اشک و ناله ی غم آه دردناک
سوزد درون و چهره ی از خون منقّشم

نبود متاع دیگرم اندر دیار عشق
ای وای اگر مدد نکند بخت سرکشم

جانا به  روی و موی عزیزت که در جهان
یکدم خیال روی تو نَبوَد فرامشم

گفتم که ناخوشم ز غم هجر و انتظار
گفتا خموش باش" صبوحی" که من خوشم!!!!


(شاطرعباس صبوحی)


عشقت آتش بدلِ کس نزند تا دل ماست
کی به مسجد سزد آن شمع که بر خانه رواست؟!

به وفائی که نداری قسم ای ماه جبین
هر جفائی که کنی در دل من عین وفاست

اگر از ریختن خون منت خرسندی است
این نه خونست بیا دست بر آن زن که حناست

سر زلف تو چنین مشک تر آورده به شهر
ای حریفان ز ختن مشک نخواهید خطاست

من گرفتار سیه چرده ی شوخی شده ام
که بمن دشمن و با مردم بیگانه صفاست

یوسف از مصر سفر کرد و بدینجا آمد
گو به یعقوب که فرزند تو در خانه ی ماست

روزی آیم به سر کوی تو و جان بدهم
تا بگویند که این کشته ی آن ماه لقاست

زود باشد که سراغ من دل گمشده را
از همه شهر بگیرند،" صبوحی" به کجاست


(شاطرعباس صبوحی)



رفت دلم همچو گوی، در خم چوگان دوست
وه که ز من برگرفت، رفت به قربان دوست

نی متصوّر مراست خوبتر از صورتش
ماه برآرد اگر سر ز گریبان دوست

بر سر سودای دوست گر برود سر زدست
پای نخواهم کشید از سر میدان دوست

گر همه عالم شوند دشمن جان و تنش
دوست رها کی کند دست ز دامان دوست؟

پر شده پیمانه ام گر چه ز خون جگر
بالله اگر بشکنم ساغر پیمان دوست

من نه به خود گشته ام فتنه ی آن روی و موی
فتنه ی جان و دل است نرگس فتان دوست

گر به علاج دلم آمده‌ای ای طبیب
درد دلم را بجوی، چاره ز درمان دوست

شیخ بر ایمان من، طعنه اگر زد، چه باک
کافر شیخیم ما، لیک مسلمانِ دوست

ذره صفت تا به چرخ، رقص کنان می‌روم
گر دهدم پرتوی، مهر درخشان دوست

در ره عشقش دلا! پای منه جز به صدق
جادوی بابل برد دست ز دستان دوست

خلق جهانی اگر زار و پریشان شوند
شکر" صبوحی" که شد زار و پریشان دوست


(شاطرعباس صبوحی)





نوشته شده در سه شنبه 91/11/10ساعت 1:49 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

 

عاشق سلسله ی زلف گره گیرم من
روزگاری است که دیوانه ی زنجیرم من

نکنم چشم به هر نقش سبکسیر سیاه
محو یک نقش چو آیینه ی تصویرم من

مرغ بی‌پر به چه امید قفس را شکند؟
ورنه دلتنگ ازین عالم دلگیرم من

نشود دیده ی من باز چو بادام به سنگ
بس که از دیدن اوضاع جهان سیرم من

هست با مردم دیوانه سر و کار مرا
دل همان طفل مزاج است اگر پیرم من

بهر آزادی من شب همه شب می‌نالد
بس که از بیگنهی بار به زنجیرم من

گر چه "صائب" شود از من گرهِ عالم باز
عاجز قوت سرپنجه ی تقدیرم من


(صائب تبریزی)


دیوانه ی خموش به عاقل برابرست
دریای آرمیده به ساحل برابرست

در وصل و هجر، سوختگان گریه می‌کنند
از بهر شمع، خلوت و محفل برابرست

دست از طلب مدار که دارد طریق عشق
از پافتادنی که به منزل برابرست

گردی که خیزد از قدم رهروان عشق
با سرمه ی سیاهی منزل برابرست

دلگیر نیستم که دل از دست داده‌ام
دلجویی حبیب به صد دل برابرست

"صائب" ز دل به دیده ی خونبار صلح کن
یک قطره اشک گرم به صد دل برابرست


(صائب تیریزی)


مکتوب من به خدمت جانان که می‌برد؟
برگ خزان رسیده به بستان که می‌برد؟

دیوانه‌ای به تازگی از بند جسته است
این مژده را به حلقه ی طفلان که می‌برد؟

اشک من و توقع گلگونه ی اثر؟!
طفل یتیم را به گلستان که می‌برد؟

جز من که باغ خویشتن از خانه کرده‌ام
در نوبهار سر به گریبان که می‌برد؟

هر مشکلی که هست، گرفتم گشود عقل
ره در حقیقت دل انسان که می‌برد؟

سر باختن درین سفر دور، دولت است
ورنه طریق عشق به پایان که می‌برد؟

"صائب "سواد شهر مرا خون مرده کرد
این دل رمیده را به بیابان که می‌برد؟


(صائب تبریزی)


از سر کوی تو گر عزم سفر می‌داشتم
می‌زدم بر بخت خود  ، پایی که برمی‌داشتم

داشتم در عهد طفلی جانب دیوانگان
می‌زدم بر سینه هر سنگی که برمی‌داشتم

زندگی را بیخودی بر من گوارا کرده است
می‌شدم دیوانه گر از خود خبر می‌داشتم

دل چو خون گردید، بی‌حاصل بود تدبیرها
کاش پیش از خون شدن دل از تو برمی‌داشتم

می‌ربودندم ز دست و دوش هم دردی‌کشان
چون سبو دست طلب گر زیر سر می‌داشتم

می‌فشاندم آستین بر رنگ و بوی عاریت
زین چمن گر چون خزان برگ سفر می‌داشتم

جیب و دامان فلک پر می‌شد از گفتار من
در سخن" صائب "هم‌آوازی اگر می‌داشتم


(صائب تبریزی)

 


نوشته شده در دوشنبه 91/11/9ساعت 1:7 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

<      1   2   3   4      

Design By : Pichak