سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

افطار

 

و ما اینبار به جایِ دسته گُل به آب دادن واقعاً گُل کاشتیم .گل تقدیم شما..

درخت انگور عسگری که خیلی دوستش دارم:

گل کاغذی:

شمشاد طلائی :

و این هم عکسی از عضو جدید خانواده " امیر پاشاخان" که خیلی شیطون تشریف دارن در لابلای برگهای زیتون:


نوشته شده در سه شنبه 92/3/7ساعت 4:14 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

 


شبِ گذشته شتابان به رهگذار تو بودم
به جِلد رهگذر امّا در انتظارِ تو بودم

به سایه های گریزان شبیه بودم و چون باد
به خوی وحشی و با وحشت و فرار تو بودم

نیامدی که دلِ من در اختیارِ من آری
وگرنه تا به سحر من در اختیار تو بودم

تو نشئه تخت و خماری ندیده ای که بگویم
چگونه خُرد و خرابِ تو و خُمار تو بودم

نسیم زلفِ تو پیچیده بود در سر و مغزم
خمار و سست ولی سخت بی قرار تو بودم

همه به کاری و من دست شسته از همه کاری
همه به فکر و خیال تو و به کار تو بودم

خزان عشق نبینی که من به هر دمی ای گل
در آرزوی شکوفائی و بهار تو بودم

اگر که دل بگشاید زبان به دعوی یاری
تو یار من که نبودی!    منم که یار تو بودم!

چو لاله بود چراغم به جستجوی تو در دست
ولی به باغ تو دور از تو داغدار تو بودم

به کوی عشقِ تو راضی شدم به نقشِ گدائی
اگر چه شهره به هر شهر و شهریار تو بودم


(شهریار)


دلی شکسته و چنگی گسسته گیســـــویم
ولی به زخمــــــــــه ی غیبی هنوز می مویم

خمیـــــــــده تاکم و آشفتـــــه بیــد مجنونی
که سرنـــگون و سرافکنـــده بر لب جویم

نهفته قنــــــد و سخن پشت آبگینـه و من
به شوق طوطــی تصویر خود سخنـــــگویم

به سِحر غمـــزه ی جانان به جان زنندم تیر
که بسته اند به زنجیــــر سِــحر و جادویم

نه منحصر به سرود و ترانه ام دستــــان
که داستــــان به فسون و فسانـه می گویم

گیاهدانـــــه ی عشقم فشـــــرده در دل خـاک
چنانکه دم به دمم می دمنــــــــــد  ، می رویم

گیـــاهِ زردِ خزانم در آب و گِل ،لیـــــــــکن
به جان و دل گُل مینــــای باغ مینـــــویم

سر دوراهه رسیدیم و سرنوشت این بود
برو  پـــدر تو از آن سو و من ازین سویم

برس به دادم و این بند زانوان بگشـــای
به روز وعــده که جان می رسد به زانویم

چگونـه برجـهم از چنــبر کمانــه ی چــــرخ
که نـُه فلک همه چوگان و من یکی گویم

میان دلبـــر و من غیر من حجابی نیست
گر این حجاب فکنـــــــــــــدیم من همه اویم!

به چنگ رودکــی و توســــن سمرقنـــدی
چه بیــــــــم دشت بخــــــارا و رود آمــــــویم

به بوی یـــــاسمن و زلف سنبــلم مفریب
غلام سنبــــــل آن زلـــــــــــــف یاسمن بــویــم

به شهر خویش اگر" شهریار "ِ شیرینــــکار
به شهــــر خواجه همان ســــــــائلِ سرکویم

( شهریار)


هر سحر یاد کز آن زلف و بناگوش کنیم
روز خود با شبِ غم دست در آغوش کنیم

دوش، شب در خم گیسوش به پایان آمد
امشب از زلف سخن تا به سر دوش کنیم

دلِ بیمار نتابد تبِ آن نرگسِ مست
مگر از شربت لعلش شکری نوش کنیم

بلبلانیم که گر لب بگشائیم ای گل
همه آفاق در اوصافِ تو مدهوش کنیم

شب هجران چو شود صبح و برآید خورشید
داستانِ غم دوشنیه فراموش کنیم

هوش اگر آفت عشق تو شود ،زان لب لعل
عشوه ای صاعقه ی خرمنِ آن هوش کنیم

«اهل دل را نبود تفرقه» ای جان بازآ
قصه ی معرفت این است اگر گوش کنیم

اشک روشنگر چشم است ولیکن نه چنان
که چراغِ دلِ افروخته خاموش کنیم

خونِ دل ریخته تُرک نگهی، کو رستم؟
تا ز توران طلبِ خون سیاووش کنیم

"شهریارا "غزل نغز تو قولیست قدیم
سخنی تازه گرت هست بگو گوش کنیم

(شهریار)


نوشته شده در چهارشنبه 92/3/1ساعت 12:11 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

امروز بعداز ظهر یکسری از عکسهای عزیزانم  رو که خیلی دوست داشتم تبدیل کردم به تصاویر سه بعدی آناگلیف و به عشق دیدن سه بعدی این تصاویر راهی بازار شدیم تا عینک سه بعدی تهیه کنیم ،نبود که نبود که نبود که نبود از هیچ نوع و هیچ مارکی ...برای چه و به چه علت ؟!!! اللهُ أعلم... نتیجه ی گشت و گذار امروز دریافت هدیه ای ارزشمند بود که خیلی خیلی دوستش دارم: "دیوان دوجلدی استاد شهریار "، به دنبال عینک سه بعدی رفتم دیوان استاد شهریار هدیه گرفتم ، به دنبال دیوان استاد شهریار میرفتم چه هدیه ای می دریافتممؤدب؟!!!.....

 


امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدردِ منِ مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشید چها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سرِ راحت ننهادی به سرِ بالینی

هر شب از حسرت ماهی   من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پُر از پروینی

همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه؛ تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توأم آینه ی بخت غبار آگینی

باغبان خار ندامت به جگر می شکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید؟!
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد؟
ای پرستو که پیام آور فروردینی

"شهریارا" اگر آئین محبت باشد
جاودان زی که به دنیای بهشت آئینی


(شهریار)



ز دریچه‌های چشمم نظری به ماه داری
چه بلند بختی ای دل که به دوست راه داری

به شب سیاه عاشق چکُند پری که شمعی است
تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری

بگشای روی زیبا ز گناهِ آن میندیش
به خدا که کافرم من تو اگر گناه داری

من از آن سیاه دارم به غم تو روز روشن
که تو ماهی و تعلق به شب سیاه داری

تو اگر به هر نگاهی ببری هزارها دل
نرسد بدان نگارا که دلی نگاهداری

دگران روند تنها به مثل به قاضی امّا
"تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری"

به چمن گلی که خواهد به تو ماند از وجاهت
تو اگر بخواهی ای گل کمش از گیاه داری

به سر تو" شهریارا" گذرد قیامت و باز
چه قیامتست حالی که تو گاه‌گاه داری


(شهریار)

 


نوشته شده در یکشنبه 92/2/29ساعت 11:13 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |



چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست

دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد
خلیلِ من همه بت‌های آزری بشکست

مجال خواب نمی‌باشدم ز دستِ خیال
درِ سرای نشاید بر آشنایان بست

درِ قفس طلبد هر کجا گرفتاریست
من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست

غلامِ دولت آنم که پای بند یکیست
به جانبی متعلق شد از هزار برست

مطیع امر توأم گر دلم بخواهی سوخت
اسیرِ حکم توأم گر تنم بخواهی خست

نماز شام قیامت به هوش بازآید
کسی که خورده بود می ز بامداد الست

نگاهِ من به تو و دیگران به خود مشغول
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست

اگر تو سرو خرامان   ز پای ننشینی
چه فتنه‌ها که بخیزد میانِ اهل نشست

برادران و بزرگان نصیحتم مکنید
که اختیار من از دست رفت و تیر از شست

حذر کنید ز باران دیده ی" سعدی"
که قطره سیل شود چون به یکدگر پیوست

خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود
در این سخن که بخواهند بُرد دست به دست


(سعدی)


هزار سختی اگر بر من آید آسانست
که دوستی و ارادت هزار چندانست

سفر دراز نباشد به پایِ طالب دوست
که خارِ دشت محبت گلست و ریحانست

اگر تو جور کنی جور نیست تربیتَست
وگر تو داغ نهی داغ نیست درمانست

نه آبروی که گر خون دل بخواهی ریخت
مخالفت نکنم  ،آن کنم که فرمانست

ز عقلِ من عجب آید صواب گویان را
که دل به دست تو دادن خلاف در جانست

من از کنار تو دور اوفتاده‌ام نه عجب
گرم قرار نباشد که داغ هجرانست

عجب در آن سر زلف معنبر مفتول
که در کنار تو خُسبد  ،چرا پریشانست؟!!!

جماعتی که ندانند حظِّ روحانی
تفاوتی که میان دواب و انسانست

گمان برند که در باغ عشق "سعدی" را
نظر به سیب زنخدان و نار پستانست

مرا هرآینه خاموش بودن اولیتر
که جهل پیش خردمند عذر نادانست

و ما ابری نفسی و لا ازکیها
که هر چه نقل کنند از بشر در امکانست


(سعدی)


ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست
به قول هر که جهان مهر برمگیر از دوست

به بندگی و صغیری گرت قبول کند
سپاس دار که فضلی بود کبیر از دوست

به جای دوست گرت هر چه در جهان بخشند
رضا مده که متاعی بود حقیر از دوست

جهان و هر چه در او هست با نعیم بهشت
نه نعمتیست که بازآورد فقیر از دوست

نه گر قبول کنندت سپاس داری و بس
که گر هلاک شوی منتی پذیر از دوست

مرا که دیده به دیدار دوست برکردم
حلال نیست که بر هم نهم به تیر از دوست

و گر چنان که مصور شود گزیر از عشق
کجا روم که نمی‌باشدم گزیر از دوست

به هر طریق که باشد اسیر دشمن را
توان خرید و نشاید خرید اسیر از دوست

که در ضمیر من آید ز هر که در عالم
که من هنوز نپرداختم ضمیر از دوست

تو خود نظیر نداری و گر بود به مثل
من آن نیم که بدل گیرم و نظیر از دوست

رضای دوست نگه دار و صبر کن "سعدی"
که دوستی نبود ناله و نفیر از دوست


(سعدی)


زهی رفیق که با چون تو سروبالائیست
که از خدای بر او نعمتی و آلائیست

هر آن که با تو دمی یافتست در همه عمر
نیافتست اگرش بعد از آن تمنائیست

هر آن که رأی تو معلوم کرد و دیگربار
برای خود نفسی می‌زند نه بس رائیست

نه عاشقست که هر ساعتش نظر به کسی ست
نه عارفست که هرروز خاطرش جائیست

مرا و یاد تو بگذار و کنج تنهایی
که هر که با تو به خلوت بود نه تنهائیست

به اختیار شکیبایی از تو نتوان بود
به اضطرار توان بود اگر شکیبائیست

نظر به روی تو هر بامداد نوروزیست
شب فراق تو هر شب که هست یلدائیست

خلاص بخش خدایا همه اسیران را
مگر کسی که اسیر کمند زیبائیست

حکیم بین که برآورد سر به شیدایی
حکیم را که دل از دست رفت شیدائیست

ولیک عذر توان گفت پای" سعدی" را
در این لجم چو فروشد نه اولین پائیست


(سعدی)






نوشته شده در پنج شنبه 92/2/26ساعت 2:33 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

 


شب چون به چشمِ اهلِ جهان خواب می دود
میل تو گرم، در دلِ بی تاب می دود

در پرده ی نهان
ِدلم جای می کنی
گویی به چشم خسته تنی خواب می دود

می بوسمت به شوق و برون می شوم ز خویش

چون شبنمی که بر گل شاداب می دود

می لغزد آن نگاه شتابان به چهره ام

چون بوسه ی نسیم که بر آب می دود

وز آن نگاه، مستی عشق تو در تنم

آن گونه می دود که میِ ناب می دود

بر دامنم ز مهر بنه سر، که عیب نیست

خورشید هم به دامن مرداب می دود

وزگفتگوی خلق مخور غم ، که گاهگاه

ابرِ سیه به چهره ی مهتاب می دود


(سیمین بهبهانی) 

می روم از کویش   امّا تابِ تنهائیم نیست
گر شکیبایی تو ای دل ، من شکیبائیم نیست

یک نظردیدیم رویش را و از خود رفته ایم
فرصتی تا بارِ دیگر ما به خود آئیم نیست

چون حبابی دیده بگشودیم ودردریا شدیم
هر چه هست از اوست،حرفی از من ومائیم نیست


(سیمین بهبهانی)




نوشته شده در پنج شنبه 92/1/29ساعت 9:13 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |



دزدیده چون جان می روی   اندر میانِ جانِ من
سرو خرامانِ منی   ای رونق بُستانِ من

چون می روی بی‌من مرو   ای جانِ جان؛ بی‌تن مرو
وز چشمِ من بیرون مشو   ای شعله ی تابانِ من

هفت آسمان را بردرم   وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری   در جانِ سرگردان من

تا آمدی اندر برم   شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دینِ من   وی روی تو ایمان من

بی‌پا و سر کردی مرا   بی‌خواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ   ای یوسفِ کنعانِ من

از لطف تو چو جان شدم   وز خویشتن پنهان شدم
ای هستِ تو پنهان شده   در هستیِ پنهانِ من

گل جامه در از دست تو   ای چشمِ نرگس مست تو
ای شاخ‌ها آبست تو   ای باغِ بی‌پایانِ من

یک لحظه داغم می کشی   یک دم به باغم می کشی
پیشِ چراغم می کِشی   تا وا شود چشمانِ من

ای جانِ پیش از جآآن‌ها   وی کان پیش از کآآن‌ها
ای آنِ پیش از آآن‌ها   ای آنِ من ای آنِ من

منزلگه ما خاک نی   گر تن بریزد باک نی
اندیشه‌ام افلاک نی   ای وصلِ تو کیوانِ من

مر اهل کشتی را لحد   در بحر باشد تا ابد
در آبِ حیوان مرگ کو   ای بحر من عمان من

ای بوی تو در آهِ من   وی آه تو همراهِ من
بر بوی شاهنشاهِ من   شد رنگ و بو حیرانِ من

جانم چو ذرّه در هوا   چون شد ز هر ثقلی جدا
بی‌تو چرا باشد چرا   ای اصل چار اَرکان من

ای شه صلاح الدین من   ره دانِ من ره بینِ من
ای فارغ از تمکینِ من   ای برتر از امکانِ من


(مولانا)


بویی همی‌آید مرا   مانا که باشد یار من
بر یادِ من پیمود می   آن باوفا خمار من

کی یاد من رفت از دلش؟!   ای در دل و جان منزلش
هر لحظه معجونی کند   بهر دلِ بیمارِ من

خاصه کنون از جوش او   زآن جوشِ بی‌روپوش او
رحمت چو جیحون می رود   در قُلزُمِ اسرار من

پرده‌ست بر احوال من   این گفتی و این قال من
ای ننگ گلزار ضمیر   از فکرت چون خار من

کو نعره‌ای یا بانگی   اندرخور سودای من
کو آفتابی یا مهی   ماننده ی انوار من

این را رها کن قیصری   آمد ز روم اندر حبش
تا زنگ را برهم زند   در بردن زنگار من

نظّاره کن کز بام او   هر لحظه‌ای پیغام او
از روزن دل می رسد   در جان آتشخوار من

لاف وصالش چون زنم؟   شرح جمالش چون کنم؟
کان طوطیان سر می کشند   از دام این گفتار من

اندرخور گفتار من   منگر به سوی یار من
سینای موسی را نگر   در سینه ی افکار من

امشب در این گفتارها   رمزی از آن اسرارها
در پیش بیداران نهد   آن دولت بیدار من

آن پیل بی‌خواب ای عجب   چون دید هندستان به شب
لیلی درآمد در طلب   در جان مجنون وار من

امشب ز سیلاب دلم   ویران شود آب و گلم
کآمد به میرابیِ دل   سرچشمه ی انهار من

بر گوش من زد غره‌ای   زان مست شد هر ذرّه‌ای
بانگ پریدن می رسد   زآن جعفر طیّار من

یا رب به غیر این زبان   جان را زبانی ده روان
در قطع و وصل وحدتت   تا بگسلد زنار من

صبر از دل من برده‌ای   مست و خرابم کرده‌ای
کو علم من کو حلم من   کو عقل زیرَکسار من

این را بپوشان ای پسر   تا نشنود آن سیمبر
ای هر چه غیر داد او   گر جان بود اغیار من

ای دلبر بی‌جفت من   ای نامده در گفت من
این گفت را زیبی ببخش   از زیور ای ستّار من

ای طوطی هم خوان ما   جز قند بی‌چونی مخا
نی عین گو نی عرض گو   نی نقش و نی آثار من

از کفر و از ایمان رهد   جان و دلم آن سو رود
دوزخ بود گر غیر آن   باشد فن و کردار من

ای طبله‌ام پرشکرت   من طبل دیگر چون زنم
ای هر شکن از زلف تو   صد نافه و عطار من

مهمانیم کن ای پسر   این پرده می زن تا سحر
این است لوت و پوت من   باغ و رز و دینار من

خفته دلم بیدار شد   مست شبم هشیار شد
برقی بزد بر جان من   زان ابر بامدرار من

در اولین و آخرین   عشقی بننمود این چنین
ابصار عبرت دیده را   ای عبره الابصار من

بس سنگ و بس گوهر شدم   بس مؤمن و کافر شدم
گه پا شدم گه سر شدم   در عودت و تکرار من

روزی برون آیم ز خود   فارغ شوم از نیک و بد
گویم صفات آن صمد   با نطقِ درانبار من

جانم نشد زین‌ها خنک   یا ذا السماء و الحبک
ای گلرخ و گلزار من   ای روضه و ازهار من

امشب چه باشد قرن‌ها   ننشاند آن نار و لظی
من آب گشتم از حیا   ساکن نشد این نار من

هر دم جوانتر می شوم   وز خود نهانتر می شوم
همواره آنتر می شوم   از دولت هموار من

چون جزو جانم کل شوم   خار گلم هم گل شوم
گشتم سمعنا قل شوم   در دوره  ی دوار من

ای کف زنم مختل مشو   وی مطربم کاهل مشو
روزی بخواهد عذر تو   آن شاه باایثار من

روزی شوی سرمست او   روزی ببوسی دست او
روزی پریشانی کنی در   عشق چون دستار من

کرده‌ست امشب یاد او   جانِ مرا فرهاد او
فریاد از این قانون نو   کاسکست چنگش تار من

مجنون که باشد پیش او   لیلی بود دل ریش او
ناموس لیلییان بَرَد   لیلی خوش هنجار من

دست پدر گیر ای پسر   با او وفا کن تا سحر
کامشب منم اندر شرر   زان ابر آتشبار من

زان می حرام آمد که جان   بی‌صبر گردد در زمان
نحس زحل ندهد رهش   در دید مه دیدار من

جان گر همی‌لرزد از او   صد لرزه را می ارزد او
کو دیده‌های موج جو   در قلزم زخار من

من تا قیامت گویمش   ای تاجدار پنج و شش
حیرت همی‌حیران شود   در مبعث و انشار من

خواهی بگو خواهی مگو   صبری ندارم من از او
ای روی او امسال من   ای زلف جعدش پار من

خلقان ز مرگ اندر حذر   پیشش مرا مردن شکر
ای عمر بی‌او مرگ من   وی فخر بی‌او عار من

آه از مه مختل شده   وز اختر کاهل شده
از عقده من فارغ شده   بی‌دانش فوار من

بر قطب گردم ای صنم   از اختران خلوت کنم
کو صبح مصبوحان من؟   کو حلقه احرار من؟

پهلو بنه ای ذوالبیان   با پهلوان کاهلان
بیزار گشتم زین زبان   وز قطعه و اشعار من

جز" شمس تبریزی" مگو   جز نصر و پیروزی مگو
جز عشق و دلسوزی مگو   جز این مدان اقرار من


جز این مدان اقرارِ من   ای باوفا خمارِ من

ای دولت بیدار و ای شاهنشهِ غمخوارِ من


(مولانا)




نوشته شده در سه شنبه 91/12/22ساعت 5:52 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

جان دادنم به مژده ی وصل تو آرزوست
با آنکه در فراق توأَم جان نمانده است

..........


کی بو ؟ که سرِ زُلف ترا چنگ زنم
صد بوسه برآن لبانِ گُل رنگ زنم

پیمانِ پری رُخانِ سنگین دل را
در شیشه کنم، پیشِ تو بر سنگ زنم

(امیرخسرو دهلوی)

 


نوشته شده در دوشنبه 91/12/21ساعت 11:21 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

 

چنان مستم چنان مستم من امروز
که از چنبر برون جستم من امروز

چنان چیزی که در خاطر نیابد
چنانستم چنانستم من امروز

به جان تا آسمان عشق رفتم
به صورت گر در این پستم من امروز

گرفتم گوشِ عقل و گفتم ای عقل
برون رو کز تو وارستم من امروز

بشوی ای عقل دست خویش از من
که در مجنون بپیوستم من امروز

به دستم داد آن یوسف ترنجی
که هر دو دست خود خستم من امروز

چنانم کرد آن ابریق پُرمی
که چندین خُنب بشکستم من امروز

نمی‌دانم کجایم لیک فرّخ
مقامی کاندرو هستم من امروز

بیآمد بر درم اقبال، نازان
ز مستی در بر او بستم من امروز

چو واگشت او پیِ او می‌دویدم
دمی از پای ننشستم من امروز

چو نَحنُ اَقربَم معلوم آمد
دگر خود را بِنَپرستم من امروز

مبند آن زلف شمس الدین تبریز
که چون ماهی در این شستم من امروز



(مولانا)


سوی خانه ی خویش آمد عشق آن عاشق نواز
عشق دارد در تصوّر صورتی صورت گداز

خانه ی خویش آمدی خوش اندرآ شاد آمدی
از درِ دل اندرآ تا پیشگاهِ جان بتاز

ذرّه ذرّه از وجودم عاشق خورشیدِ توست
هین که با خورشید دارد ذرّه‌ها کارِ دراز

پیش روزن ذره‌ها بین خوش معلق می‌زنند
هر که را خورشید شد قبله چنین باشد نماز

در سماعِ آفتاب این ذره‌ها چون صوفیان
کس نداند بر چه قولی بر چه ضربی بر چه ساز

اندرون هر دلی خود نغمه و ضربی دگر
پای کوبان آشکار و مطربان پنهان چو راز

برتر از جمله سماع ما بود در اندرون
جزوهای ما در او رقصان به صد گون عزّ و ناز

"شمس تبریزی "تویی سلطانِ سلطانانِ جان
چون تو" محمودی" نیامد همچو من دیگر" ایاز"


(مولانا)

 

 


نوشته شده در پنج شنبه 91/12/17ساعت 2:11 عصر توسط ققنوس نظرات ( ) |

 

 

دوش به خواب دیده‌ام روی ندیده ی تو را
وز مژه آب داده‌ام باغِ نچیده ی تو را

قطره ی خونِ تازه‌ای از تو رسیده بر دلم
به که به دیده جا دهم تازه رسیده ی تو را

با دلِ چون کبوترم اُنس گرفته چشم تو
رام به خود نموده‌ام بازِ رمیده ی تو را

من که به گوش خویشتن از تو شنیده‌ام سخن
چون شنوم ز دیگران حرف شنیده ی تو را

تیر و کمان عشق را هر که ندیده، گو ببین
پشت خمیده ی مرا، قدّ کشیده ی تو را

قامتم از خمیدگی صورت چنگ شد ولی
چنگ نمی‌توان زدن زلف خمیده ی تو را

شام نمی‌شود دگر صبح کسی که هر سحر
زان خم طره بنگرد صبح دمیده ی تو را

خسته ی طره ی تو را چاره نکرد لعل تو
مهره نداد خاصیت، مار گزیده ی تو را

ای که به عشق او زدی ، خنده به چاک سینه‌ام
شکر خدا که دوختم جیب دریده ی تو را

دست مکش به موی او مات مشو به روی او
تا نکشد به خونِ دل دامن دیده ی تو را

باز "فروغی" از درت روی طلب کجا برد
زان که کسی نمی‌خرد هیچ خریده ی تو را


(فروغی بسطامی)


عمری که صرف عشق نگردد ، بطالت است
راهی که رو به دوست ندارد ، ضلالت است

من مجرم محبت و _دوزخ _فراقِ یار
وآهِ درون به صدق مقالم دلالت است

گیرم به خون دیده نویسم رساله را
کس را در آن حریم چه حد رسالت است

در عمر خود به هیچ قناعت نموده‌ام
تا روزی اَم به تنگ دهانش حوالت است

کام ار  به استمالت ازو می‌توان گرفت
هر ناله‌ام علامت صد استمالت است

گر سر نهم به پای تو ،عین سعادت است
ورجان کنم فدای تو ،جای خجالت است

آمد بهار و خاطرِ من شد ملول‌تر
زیرا که باغ   بی‌تو محلِّ ملالت است

گفتم که با تو صورت حالی بیان کنم
در دا که حالِ عشق برون از مقالت است

برخیز تا به پای شود روز رستخیز
وانگه ببین شهیدِ غمت در چه حالت است

کی می‌کند قبول "فروغی" به بندگی
فرمانده ای که صاحب چندین جلالت است


(فروغی بسطامی)

 


نوشته شده در یکشنبه 91/12/13ساعت 11:57 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |



  • کنم هر شب دعایی ...   کز دلم بیرون رَوَد مهرت

  • ولی آهسته می گویم : خدایا بی اثر باشد!

 

 

ای سفر کرده، دلم بی‌تو بفرسود  بیا
غمت از خاک درت بیشترم سود  بیا

سود من جمله ز هجر تو زیان خواهد شد
گر زیانست درین آمدن از سود   بیا

مایه ی راحت و آسایش دل بودی تو
تا برفتی تو  ، دلم هیچ نیاسود بیا

زاشتیاق تو در افتاد به جانم آتش
وز فراق تو در آمد به سرم دود   بیا

ریختم در طلبت هر چه دلم داشت   مرو
باختم در هوست هر چه مرا بود   بیا

گر ز بهرِ دلِ دشمن نکنی چاره ی من
دشمنم بر دل بیچاره ببخشود   بیا

زود برگشتی و دیر آمده بودی به کفم
دیر گشت آمدنت، دیر مکن، زود   بیا

کم شَوَد مهر ز دوری دگران را لیکن
کم نشد مهر من از دوری و افزود   بیا

گر بپالودن خونِ دل من داری میل
"اوحدی" خون دل از دیده بپالود   بیا


(اوحدی مراغه ای)


حاشا! که جز هوایِ تو باشد هوس مرا
یا پیش دل گذار کند جز تو کس مرا

در سینه بشکنم نفس خویش را به غم
گر بی‌غمت ز سینه بر آید نفس مرا

فریاد من ز دردِ دل و دردِ دل ز تُست
دردم ببین و هم تو به فریاد رس مرا

گیرم نمی‌دهی به چومن طوطی ئی شکر
از پیشِ قندِ خویش مران چون مگس مرا

زین سان که هست میل دل من به جانبت
جانا تو میل جانب من کن، که بس مرا

گفتم که: باز پس روم از پیشِ این بلا
بگرفت سیل عشق تو از پیش و پس مرا

ای "اوحدی"، هوای رخ او مکن دلیر
بنگر که، چون گداخته کرد این هوس مرا؟


(اوحدی مراغه ای)

 


نوشته شده در جمعه 91/12/11ساعت 1:8 صبح توسط ققنوس نظرات ( ) |

<      1   2   3   4      >

Design By : Pichak